گوناگون

تنهایی غربت

از وقتی بازنشسته شده ام ، مدام به این فکرهستم که چگونه اوقات فراغت خود را پربار ومفیدتر کنم . معمولا صبح ها را به نگارش و مطالعه می پردازم . اما بعدازظهرها را دوست دارم به گونه ای متفاوت بگذرانم . دیشب که مشغول تماشای تلویزیون
بودم ، برنامه ای را مشاهده کردم که تا ساعت ها فکر مرا به خود مشغول نموده بود. برنامه راجع به خانه سالمندان بود. تماشای مردان و زنانی که اکثر آنها دارای فرزند و زندگی بودند، ولی اینک در دوران کهولت طعم تنهایی وانزوا را می چشیدند، انسان را متاثر کرده و به تامل وامی داشت . این رسم عجیب طبیعت است که پدر و مادر همه هستی خود را به پای فرزندان شان می ریزند، اما درست در زمانی که آنها به فرزندان شان و مهرومحبت و حمایت آنهانیاز دارند، این گونه مورد بی مهری واقع می شوند. اگر بخواهم صادقانه بگویم ، تماشای این برنامه مرا به فکر واداشت . اینک که پا را از مرز۶۰سالگی فراتر نهاده و دارای تنها یک دخترهستم ، اگر روزی او نتواند به نیازهای جسمی وروحی من پاسخ مناسب بدهد، چه باید بکنم ؟ آیامی توانم زندگی بدون حضور او را در جمعی که همه مثل خودم هستند تحمل کنم یا نه ؟ پاسخ به این سوال چندان هم مشکل نبود، تصمیم گرفتم باحضور در جمع این عزیزان و شنیدن حرف ها ودرددل های شان پاسخ پرسش خود را بیابم . بادخترم ترانه تماس گرفته و اطلاع دادم که درغیبت چند ساعته من نگران نشود، بعدازظهر پس از صرف ناهار و خواندن نماز به راه افتادم . مسیررا تا حدودی بلد بودم ، باید از جاده بهشت زهرامی رفتم و این توفیقی بود که سری هم به اموات ومهمانان آن دیار بزنم . نزدیکی های بهشت زهرا ازپسربچه ای که در کنار جاده گل و گلاب می فروخت ، یک دسته گل و یک شیشه گلاب خریدم تا قبر پدرم را با آن شستشو دهم . تقریبانیم ساعت بر سر مزار پدر نشسته و با او درد دل می کردم . بعد از خواندن فاتحه و چند سوره قرآن آنجا را ترک نمودم . از درب قدیمی بهشت زهرا به سمت خانه سالمندان رفتم و مقابل درب اصلی ایستاده و با دفتر مرکزی موسسه هماهنگ نمودم . آنها مرا به دفتر راهنمایی کردندو در آنجا یکی از پرستاران دلسوز مرا همراهی نموده و توضیح داد: شرح زندگانی بعضی از این سالمندان را اگر بخواهی بنویسی یک کتاب هم بیشتر می شود، در میان آن ها همه نوع آدمی دیده می شود. فقیر یاغنی ، باسواد و بی سوادوخلاصه از هر قشری می توانی در میان این هاپیدا کنی . البته داستان زندگی بعضی از آنها نسبت به دیگران از ویژگی خاصی برخوردار است . من می توانم شما را برای ملاقات جمعی از آنهاهمراهی کنم . در اولین اتاق راهنمایم مرا با آقایی آشنا کرد که او به خوبی به زبان انگلیسی صحبت می کرد. وقتی از او پرسیدم که کجا انگلیسی راآموخته است ، گفت که سال ها در آمریکا زندگی نموده و با نگاه کردن به چشمانش دریافتم که اندوهی عمیق در نگاهش موج می زند. دلم نیامداز او بپرسم بعد از زندگی در آمریکا، چگونه گذرش به خانه سالمندان افتاده است ! دلم نیامدکه شادی موقت او را در جمع دوستانش خدشه دار کنم . یقینا خاطرات خیلی شیرینی برای تعریف کردن نداشت . خواستم اتاق آنها را ترک کنم که آقای خودش مرا صدا زد و گفت که می خواهد در حیاط با من به طور خصوصی صحبت کند. وقتی با هم تنها شدیم او با چهره ای خندان پرسید: حتما می خواهی بدانی که چرامن در این جا هستم . گفتم به هر دلیلی که باشدامیدوارم الان از حضورتان در اینجا نهایت استفاده را نموده و لذت ببرید. گفت : درست است که این جا همه چیز است و دوستانی که دراین جا هستند تقریبا همه ، وضعیتی مشابه من رادارند، اما همه سعی می کنند که اندوه شان را درپشت چهره خندان شان پنهان کنند و جالب است که خیلی از افرادی که اینجا هستند، فریب کسانی را خورده اند که یک عمر بخاطرشان تلاش نموده و گاه حلال و حرام کرده و به هر دری زده اند ودر اوج ناباوری و حیرت ، درست در زمانی که به آنها نیاز داشته اند، فرزندان شان تنهای شان گذاشته اند.
گفتم : این جبر زمان است ، ما هرگز نمی توانیم از فرزندان مان به اندازه ای که آنها از ما انتظاردارند توقع داشته باشیم . او که مشتاق بود تاحرف هایش را بشونم گفت : من تاجری بسیارموفق بودم که سال ها در بازار تهران به کارتجارت فرش اشتغال داشتم و زندگی بسیار خوبی را می گذراندم . همسرم زنی بسیار باتدبیر و کدبانوبود. سه فرزند پسر و یک دختر داشتیم . همیشه فکرمی کردم که باید همه دنیا را برای فرزندانم مهیاکنم . هر روز از صبح تا شب کار کرده و شب خسته به خانه باز می گشتم ، اما با دیدن همسر و فرزندانم تمام خستگی را از یاد می بردم . همه چیز به خوبی پیش می رفت تا این که پسر بزرگم تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به آمریکا برود. من خوشحال از این فکر، مقدار زیادی از سرمایه ام را به صورت دلار درآورده و او را راهی آمریکا کردم . بعد ازگذشت چند سال دو پسر دیگرم هم از من خواستند که آنها را پیش برادر بزرگ شان بفرستم ،من هم که خواهان آینده ای روشن برای آنهابودم ، این کار را کردم . خانواده مان خیلی کوچک شده بود، من و همسرم تمام هم و غم خود را برای پرورش دختر نوجوانمان گذاشته بودیم . فکر می کردم که خیلی خوشبختیم . اما ازآنجا که در هیچ گاه روی یک پاشنه نمی گردد، من در ناباوری کامل همسرم را در یک تصادف ازدست دادم . دنیا در نظرم تیره و تار شده بود،دخترم بهانه مادرش را می گرفت و من یک مردبودم و نمی توانستم خواسته های یک دخترنوجوان را درک کنم . از مادرم که در شهرستان زندگی می کرد خواستم که تهران بیاید و مرا درنگهداری از دخترم یاری کند. با آمدن او زندگی ما رنگ و رویی دیگر گرفت و دخترم خیلی زود بااو مانوس شده و این مساله نگرانی مرا تا حدزیادی کاهش داد. ده سال از فوت همسرم گذشته بود که پسرانم به من گفتند که برای گرفتن کارت سبز برای من و خواهرشان اقدام کرده اند. پریسادخترم از این فکر استقبال نکرد، ولی من که فکرمی کردم پسرانم با رفتن من به آمریکا موافق هستند، او را مجاب نمودم که با من به دبی بیاید تاکارهای مان را انجام دهیم . شبی از شب ها که مشغول جمع و جور کردن وسایل و رسیدگی به حساب هایم بودم ، مادرم به کنارم آمد و گفت :پسرم سعی کن تمام پل های پشت سرت را خراب نکنی ، حجره ات را در بازار نگهدار و کمی هم پس انداز برای خودت بگذار. بچه های این دوره و زمانه وفا ندارند. با خشم به مادرم نگاه کردم وگفتم که بچه های من این گونه نیستند. مادرم گفت :بحث بچه تو و بچه دیگران نیست ، این رسم ناجوانمردانه طبیعت است که بچه ها وفا ندارند.در ضمن تو که نمی دانی پسرانت در آن طرف دنیابا چه کسانی حشر ونشر دارند، شاید اخلاقشان عوض شده باشد. برای این که به این بحث خاتمه بدهم ، جواب دیگری به مادرم ندادم و از اوخواستم که آماده بشود تا دوباره او را به شهرستان بفرستم . وقتی او را در ایستگاه راه آهن دیدم که چگونه پریسا را در آغوش گرفته و زار می گریست ،از خودم پرسیدم که چرا من که فرزند او هستم این گونه از دوری اش پریشان نیستم . وقتی مادرم را درگرفتم او برایم آرزوی موفقیت نمود و باردیگر تاکید کرد که در اشتباهم و من او را مطمئن کردم که این طور نیست . چند روز بعد به همراه پریسا و با مقادیر زیادی ارز به سمت آینده ای رفتم که برای خودم هم نامعلوم بود. فرزندانم را در فرودگاه دیدم فکر می کردم که خدا دنیا را به من داده است . البته در همان وهله اول تغییر رفتارشان کاملا مشهود بود، اما من خودرا قانع نمودم که این فرهنگ زندگی در غرب است .

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۹ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • فرزندتان برای تنهایی آماده است؟

    فرزندتان برای تنهایی آماده است؟

    کودک تنهاوالدین شاغل برای بزرگ کردن فرزندانشان دغدغه‌های بسیاری دارند. یکی از این دغدغه‌ها تنها ماندن بچه‌ها در خانه است. البته ممکن است مادرانی هم که شاغل نیستند در شرایطی، بخواهند فرزندشان را در خانه تنها بگذارند. در این بین بعضی از والدین که دل نترسی دارند، به راحتی و بدون دلهره فرزندشان را حتی در سنین خیلی پایین، در خانه تنها می‌گذارند و بعضی دیگر بسیار محتاطند و حتی وقتی فرزند نوجوانشان در خانه تنها بماند، مضطرب و نگران می‌شوند.
    راستی آیا تنها گذاشتن بچه‌ها در خانه کار درستی است؟ برای این‌که بچه‌ها را تنها بگذاریم باید چه آموزش‌هایی به آنها بدهیم؟ پرسش‌هایی نظیر آنچه مطرح شد در این زمینه وجود دارد که جوابگویی به آنها برای راحت‌تر تصمیم گرفتن درباره تنها ماندن فرزندانمان در خانه به ما کمک می‌کند.
     

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • استروژن به تنهایی تصلب شریان را کاهش می دهد

    طبق مطالعه ای که در آمریکا انجام شده است، آغاز درمان با استروژن در اوایل یائسگی خطر ابتلا به بیماری عروق کرونر و شدت این بیماری را تا سن ‪ ۶۵ سالگی کاهش می دهد.
    به گزارش خبرگزاری یونایتدپرس از واشنگتن، این مطالعه “بررسی کلسیم عروق کرونر ابتکار سلامت زنان” (‪ (WHI-CACS خوانده می شود.

    زنانیکه در شاخه “ابتکار سلامت زنان” (‪ (WHI این مطالعه شرکت کرده بودند تنها استروژن مصرف می کردند و ‪ ۵۰ تا ‪ ۵۹ سال سن داشتند.

    در مطالعه ‪ WHI-CACS هیچ داروی دیگری به بیماران داده نشد اما زمانیکه زنان به متوسط سن ‪ ۶۴/۸ سال رسیدند و یا ‪ ۷/۴ سال پس از آغاز آزمایش ‪،WHI میزان آهکی شدن عروق کرونر توسط سی.تی اسکن های فوق سریع اندازه گرفته شد.

    محققان دریافتند، میزان آهکی شدن عروق کرونر در زنانیکه در دوران ‪WHI استروژن مصرف کرده بودند کمتر از همسالان انها در گروهی بود که دارونما مصرف می کردند.

    زنانیکه استروژن مصرف می کردند ‪ ۲۰ تا ‪ ۳۰ درصد کمتر احتمال داشت که به اهکی شدن خفیف عروق کرونر مبتلا شوند و احتمال ابتلا به درجه شدید آهکی شدن در آنها ‪ ۵۰ درصد کمتر بود.

    پایگاه فرهنگی هنری تکناز

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۶ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • سایه سنگین تنهایی در نمایش «خانه»

    سایه سنگین تنهایی در نمایش «خانه»

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۹ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • ۸ قانون برای اینکه تنهایی را با خوشحالی سپری کنید

    بی تردید در اطرافتان با افرادی مواجه شده‌اید که بنا به دلایلی هنوز مجرد مانده‌اند، یا هنوز فرد مورد علاقه‌شان را پیدا نکرده‌اند و یا شرایط ازدواج برایشان فراهم نشده است.
    افرادی هم هستند که همسرانشان را از دست داده‌اند و یا از آنها جدا شده‌اند و یا به افراد سالخورده‌ای برمی‌خوریم که همسر خود را از دست داده‌اند و فرزندانشان سر خانه و زندگی خودشان رفته‌اند و مجبور هستند در تنهایی زندگی کنند. در هر صورت، تنهایی چیز خوشایندی نیست اما این بدان معنا نیست که لحظات زندگی را از دست بدهیم و با اندوه زندگی کنیم.
    برای آنکه از تمام لحظات زندگیتان بهره ببرید و با تنهایی کنار بیایید، چند راهکار ارائه می‌دهیم:

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳ خرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • کنترل نیازها در ازدواج

    5183a43056aa2afd48ec3ff2c.jpg

    مطمئنا همه ما نیازهای برآورده نشده ای در زندگیمان داریم، مهم نیست درچه زمان و چگونه. این نیازها ممکن است جسمی، روانی و یا روحی باشند.
    این نیازها هر نوع زندگی ای را تحت تاثیر قرار می دهند. از ثروتمندان گرفته تا فقرا، از دینداران گرفته تا مادیون و از کودکان گرفته تا بزرگسالان، همه وهمه با این نیازها مواجه اند. پس چه چیز درون ماست که ما را به بیشتر خواستن وا می دارد و چطور می توان آن را درموقعیتی مثل ازدواج کنترل کرد؟
    اول ازهمه باید درک کنیم که هیچ یک از ما کامل نیستیم، زیرا که انسانیم و گاهی اوقات ممکن است با طبیعت انسانی خود بر سر خواسته های بیشتر درگیر شویم. این موضوع موجب می شود که ما تامین نیازهایی را که تنها باید توسط خودمان برآورده شوند در دیگری بینیم. اگر شخصی نیازهای خود را خود برآورده نسازد، با دیگری هم نمی تواند آنها را برطرف ساخته و احساس بی نیازی کند.
    وقتی ما ازدواج را مشارکت دو فرد کامل و رضایتمند ببینیم، تا اینکه دو نیمه که قرار است یک کل را تشکیل دهند، مطمئنا رضایت بیشتری در رابطه بدست آمده و زوجین بهتر می توانند مکمل هم باشند. البته این مطلب درست است که گاهی اوقات نبود یکی از زوجین می تواند مشکلاتی را ایجاد کند و در چنین شرایطی است که تامین این نیازها بیش از هر زمان دیگری احساس می شود.
    اگر از خود احساس رضایت دارید، اما احساس می کنید که همسرتان به دلیل یک حس پوچی و نارضایتی در ازدواج، ازنظراحساسی و روحی دچار مشکل شده است، یقینا زمان آن رسیده که بطورجدی با او صحبت کنید. در مورد انتظارات، علائق و کمبودها بحث کنید. اجازه بدهید طرف مقابل هم مشکلات خود را مطرح کند، آنگاه می بینید که چطور نیازهای یکدیگر را برطرف می کنید.
    به یاد داشته باشید که همیشه با همسرتان ارتباط برقرار نمائید و موضوعات حساس را با عشق و مهربانی حل کنید تا با رنجش و سرزنش. اگر احساس می کنید که در رابطه خود نیازهای تامین نشده به شما فشار می آورد و از طرفی حرفهایتان دیگر بی اثر بوده و کارهای همسرتان نیز واکنشی در بر ندارد، شاید زمان آن رسیده که تدابیری جدی بیندیشید. مراجعه به یک مشاورشاید راه حل نخست باشد. به همسرتان بگوئید که نمی توانید رابطه ای را که در آن تنها سهیم هستید و هیچ رشدی وجود ندارد ادامه دهید.
    از طرف دیگر اگر همسرتان وظایف خود را به خوبی انجام می دهد و شما هنوزهم احساس رضایت نمی کنید، شاید نه همسرتان مشکل دارد و نه رابطه تان، بلکه مشکل از خود شماست. آیا ازعزت نفس پایین خود رنج می برید؟ آیا سرگرمی های کافی و یا کارهایی دارید که به تنهایی از آنها لذت ببرید؟ آیا همیشه مجبورید همسرتان یا فرد دیگری را در کنار خود داشته باشید؟ به خاطر بسپارید، تا وقتی ازخود احساس رضایت و کما ل نداشته باشید، با دیگری نیز نمی توانید چنین احساسی را بدست آورید. روی خود و زندگیتان کارکرده و تحلیل کنید، آنگاه می بینید که چیزهای بیشتری برای اشتراک گذاشتن با دیگران دارید.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , , , , , , , ,
  • نوشته: user
  • تاریخ: ۹ دی ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • داستانک

    جاده : همیشه دوست داشتم با و به جاده ای بروم که دیگر بازگشتی نداشته باشد.

    همیشه خسته : همیشه خسته بودم ، بی انکه دلیلش را بدانم.

    گذر نامه : برای ورود به بهشت گذرنامه نداشتم ،خدا پارتی ام شد.

    تنهایی: آنقدر در تنهایی نشستم تا آینه شدم و شکستم.

    فصل عشق: آغاز فصل عشق را تبریک گفتم،به خدا.

    فکر به تو: فکر به تو حالم را جا می آورد،آنقدر که تصمیم می گیرم خود را به بلندترین مکان برسانم  و از آن بپرم.

    سالروز : امروز سالروز خودکشی شاعران شهرمان است،به افتخارشان خودکشی می کنم.

    می دانستم : می دانستم در خانه مرده ای ،هیچ گاه در را باز نکردم.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , , , , , , , , ,
  • نوشته: user
  • تاریخ: ۶ دی ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • پیامک های ویژه

    * یه روز ازم پرسیدی چی برات مهم تره ،من یا زندگیت؟ گفتم زندگیم!ازم دور شدی و رفتی بدون اینکه بدونی تو زندگی منی!!!

    *افسوس کاری رو که انجام دادی رو نخور ،بلکه برای کاری که هیچ وقت انجامش ندادی افسوس بخورریا،برو و به عشقت بگو که دوستش داری!

    *بعضی وقتا با چشمامون عشق می سازیم.

    *من یه کاغذم،می تونی احساست رو،رو من بنویسی.

    عصبانیتت رو روم بنویس.اشکاتو با من پاک کن.بعد از استفاده منو دور ننداز  اما وقتی احساس سرما کردی منو بسوزون تا گرم شی چون من عاشقتم!

    *یه روز بدون عشق تو یه روز بدون زندگیه…

    *قلب ۷۲ بار در دقیقه می تپه،اگر قلبت حتی فقط یه بار تپید می تونی بازم زنده بمونی چون قلب من۷۲بار برات می تپه.

    *مرسی به خاطر اینکه کسی هستی که تمام ترسهای درونی من آروم می کنی.

    *عشق تو قلبمو از خوشی منفجر می کنه.

    *دو تا چیزه که تو زندگی از مرگ غم انگیز تره:۱-عشقت دوست داشته باشه و ندونی.۲-عشقت دوست نداشته باشه و بدونی.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , , , , , , , , ,
  • نوشته: user
  • تاریخ: ۵ دی ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • داستانک

    تاج : با بوسیدنت تاج پادشاهی جهنم را بر سرم گذاشتم .

    کف بزنید : کف بزنید برای جوان ناکام .

    بدو : بدو تا نمردم حسم کن.

    ماندنی ترین : ماندنی ترین خاطره زندگی ام ،دیدنت در کفن سپید بود .

    خیره : آنقدر به آسمان خیره شدم که دیگر هیچ چیز را ندیدم جز ابر ،بارون،خدا و پرواز .

    شاد باش : شاد باش ، من دیگر دوستت ندارم.

    بازگشت : بازگشت من به خانه مصادف شد با مرگ پدر ،مادر و خواهران نابینایم.

    شاید : شاید دوست داشتنت را بلد نبودم اما بدان،هرگز تلاش نکردم آنچه را که نیستم برایت به نمایش بگذارم.

    قلعه : قلعه تنهایی ام را خراب کرم تا برایت خانه ای دلباز بسازم، اما بدان دیری نمی پاید که خانه روی سرمان خراب خواهد شد .

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , , , , , , , , ,
  • نوشته: user
  • تاریخ: ۵ دی ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • منو رها کن از این فکر تنهایی

    منو رها کن از این فکر تنهایی
    دانشجوهای ورودی جدید چه کار کنند که منطبق شدن با شرایط خوابگاه و دانشگاه فشار روانی زیادی به آنها وارد نکند؟(۱)
    منو رها کن از این فکر تنهایی

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۱ آبان ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش