گوناگون

تله‌فیلم «حفره» با جعفر دهقان آماده می‌شود

تله‌فیلم «حفره» با جعفر دهقان آماده می‌شود
خبرگزاری فارس: تدوین تله‌فیلم «حفره» به کارگردانی حسین تبریزی و با بازی «جعفر دهقان» همچنان ادامه دارد. این تله‌فیلم برای نمایش در هفته نیروی انتظامی آماده می‌شود.

به گزارش خبرگزاری فارس، تدوین فیلم تلویزیونی «حفره» توسط «روزبه کلباسی» انجام می‌شود و موسیقی این فیلم توسط «امید کرامتی» ساخته می‌شود.

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۲ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • «خاک آشنا» در فرهنگسرای انقلاب نقد می‌شود

    «خاک آشنا» در فرهنگسرای انقلاب نقد می‌شود
    خبرگزاری فارس: نشست تخصصی و کارگاهی نمایش و تحلیل فیلم «خاک آشنا» با حضور شماری از استادان، هنرمندان و کارشناسان و نیز صاحبنظران هنر سینما در فرهنگسرای انقلاب برگزار می‌شود.

    به گزارش خبرنگار فارس به نقل از روابط عمومی فرهنگسرای انقلاب و مدیریت فرهنگی هنری منطقه ۱۱ این نشست کارگاهی پنجمین گردهمایی علاقه‌مندان هنر سینما و اعضای کانون فیلم امید فرهنگسرا با موضوع نمایش و تحلیل فیلم «خاک آشنا» ۱۲ آبان جاری برگزار می‌شود و طی آن مهم‌ترین و کاربردی‌ترین مباحث فیلم فوق مورد نقد و بررسی قرار گرفته و سپس با طرح موضوعات تخصصی‌تر در حوزه سینما ادامه می‌یابد.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۷ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • امیدواریم اتفاق بیفتد/بعد از ویل اسمیت و کن واتانابه… / … حالا نوبت آمدن آمیتاب باچان به سینمای ایران است

    ... حالا نوبت آمدن آمیتاب باچان به سینمای ایران است

    سینمای ما – فوق ستاره صنعت سینمای هند از دریافت دعوتنامه جشنواره فیلم فجر برای حضور در ایران و گرفتن جایزه ویژه “یک عمر دستاورد” بیست و هفتمین دوره این رویداد معتبر سینمایی خبر داد.

     آمیتاب باچان در مطلبی که روز پنجشنبه در وبلاگ او منتشر شد نوشت: من برای دریافت جایزه یک عمر دستاورد جشنواره فیلم تهران دعوت شده‌ام، هر چند درباره امکان سفر به ایران تردید دارم. من همان زمان برای دریافت شرکت در مجمع جهانی اقتصاد به داووس سوئیس نیز دعوت شده‌ام.

    خبر حضور فوق ستاره بالیوودی در جشنواره فیلم فجر هنوز از سوی دبیرخانه جشنواره اعلام نشده است. مجمع جهانی اقتصاد ۲۸ ژانویه تا اول فوریه ۲۰۰۹ (۹ تا ۱۳ بهمن) در سوئیس برگزار می‌شود. بازیگر ۶۶ ساله در عین حال ماه آینده به مناسبت برگزاری بخش مرور آثار خود در سالن دو سینما پاریس به فرانسه سفر می‌کند.

    باچان بیش از سه دهه است در سینمای هند حضور فعال دارد و در بیش از ۱۵۰ فیلم نقش‌آفرینی کرده است. “شعله”، “قانون”، “باغبان”، “گاهی خوشی گاهی غم”، سرکار راج”، “آخرین لیر” و “چشم‌ها” از فیلم‌های اوست.

    بیست و هفتمین جشنواره بین‌المللی فیلم فجر از ۱۲ تا ۲۲ بهمن‌ماه در تهران برگزار می‌شود.

    منبع خبر : مهرجمعه,۶ دی ۱۳۸۷ – ۱۹:۴۱:۵۷

    Cinemaema

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۵ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • تایتانیک در تلویزیون نمایش داده می شود

    فیلم سینمایی تایتانیک به سرپرستی امیر هوشنگ قطعه ای برای پخش از تلویزیون دوبله شد. امیر هوشنگ قطعه ای در گفت و گو با ایسنا با اعلام این خبر گفت: در این درام افشین زی نوری به جای لئوناردو دی کاپریو ، مینو غزنوی (کیت وینسلت) ، زهره شکوفنده ( کتی بیتس)، سعید مظفری (بیل پکستون) کتایون اعظمی ( فرانسیس فشر) صحبت می کنند و خودم به جای بیل برنارد حرف می زنم.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۴ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • گفتگو با مرتضی ؛ تهران، شهر گمشده من

    مرتضی احمدی

     مرتضی احمدی، بازیگر و دوبلور حالا سال هاست که یک تنه با کتاب ها و تحقیقاتی که هر کدام وجهی از این فرهنگ را در بر می گیرند، از آواز کوچه باغی گرفته تا ضربی خوانی، در برابر فراموشی آنچه که او فرهنگ اصیل تهرانی می خواند، مقاومت کرده است.
    او یکی از معدود آدم هایی است که چهره قدیمی تهران را هنوز از حافظه هنری اش پاک نکرده و به یاد آن تهران قدیم، گاهی در خلوت اشک می ریزد.
    خانه فعلی او در شمال تهران اگر چه تمام مظاهر یک خانه مدرن را داراست ولی احمدی از آن به عنوان یک قفس یاد می کند. چند سال پیش او مجبور شد به خاطر عدم امنیت، خانه و حیاط و باغچه اش را در یکی از محلات قدیمی و جنوبی شهر تهران رها کند و به قول خودش به "شمرونی" کوچ کند که دیگر شمرون نیست. همچنان که تهران امروز "تهرون" نیست.
    بهانه گفتگو با مرتضی احمدی اما کتابی است که در مورد فرهنگ بر و بچه های 'تهرون' منتشر کرده است. درست با همین عنوان! آدم های گمشده ای که احمدی از جستجویشان خسته و ناامید شده است.
    این گفتگو پیش از آن که حول و حوش موضوع این کتاب صورت بگیرد، راوی حسرت های او است. سعی شد هنگام تنظیم مصاحبه، لحن او تا حد امکان حفظ شود، لحن بچه های تهرون که او تاکید و تعصب خاصی روی او دارد. ظاهرا این تنها کاری است که می توان کرد.
    من در دهم آبان ۱۳۰۳ در جنوبی ترین نقطه تهرون به دنیا آمدم. اون موقع بهش می گفتند سبزی کاری امین الملک که بعدها شد گمرک امیریه و چهار راه مختاری و بعد هم که راه آهن احداث شد، اسمش شد راه آهن. من بچه اونجا هستم، همون جا رشد کردم، قد کشیدم، بزرگ شدم، استخون ترکوندم، همون جا هم دبستان رفتم، البته ما اول مکتب می رفتیم بعد دبستان. توی دبیرستان شرف و دبیرستان روشن هم درس خوندم و حالا هم در خدمت شما هستم! 

     

    راستش خیلی ها این سئوال رو از من پرسیدند. این که تو چرا این قدر تهرون قدیم رو دوست داری ، خب می دونید! آدم بهرحال یه دلبستگی خاصی به زادگاهش داره، من با اون فرهنگ و اون بچه محل ها و اون جماعت بزرگ شدم، خواه ناخواه فرهنگ اصیل تهرونی در وجود من رخنه کرده و بخاطر همین بی اندازه اون رو دوست دارم، برای همین هم تلاش می کنم یه جوری این فرهنگ رو به نسل های بعد منتقل کنم تا فراموش نشه. خود ما ، نسل ما، همیشه نسل های قدیمی تر رو نفرین می کرد که چرا از خودشون چیزی برای ما نگذاشته اند، نمی خوام حالا منم به نفرین نسل های بعد دچار بشم.
    کار حرفه ای من از سال ۱۳۲۲شروع شد. از زمانی که رفتم به تئاتر فرهنگ و تقاضا کردم به عنوان پیش پرده خون مشغول به کار بشم. اون زمون همه بهم می گفتند که تو نمی تونی، اما من از همون بچگی یه شعاری توی زندگیم داشتم که خیلی به دردم خورد. اونم این که هیچ وقت نگم : نمی تونم. الانش هم همین طوری هستم.

    خلاصه اونجا با اولین آزمایش قبولم کردند و وارد صحنه تئاتر شدم. سال ۱۳۲۴ به این فکر افتادم که آواز کوچه باغی را احیا کنم. البته عوام بهش می گفتند کوچه باغی وگرنه این آواز یکی از دستگاه های موسیقی ما بود با نام بیات تهرون، و فراموش هم شده بود. یعنی از سال ۱۶- ۱۳۱۵ دیگه کسی آواز کوچه باغی نمی خوند و حالا من می خواستم که دوباره اون رو زنده کنم. به هر کی گفتم یا مسخره ام کرد یا متلک بارون. همه می گفتند تو نمی تونی اما من این کار را کردم اون هم با اجرایی که در تئاتر فرهنگ داشتم. این اجرا مورد استقبال خیلی شدید مردم قرار گرفت و خواه ناخواه دوباره آواز کوچه باغی افتاد توی دهن مردم کوچه و بازار. تا جایی که خواننده های بزرگی مثل خانم دلکش و آقای ایرج و خانم پروین ، کوچه باغی خواندند.
    بعد از آن حدود سال های ۳۲-۱۳۳۰ بود که باز رفتم توی فکر ضربی خوانی که همون زمان هم یک چیز خیلی پیش پا افتاده ای شده بود و هیچ وقت از میان دسته جات روحوضی خوانی این ور تر نیومده بود. من مقداری آواز به این اضافه کردم و ضربی خوانی مورد توجه مردم قرار گرفت تا جایی که همین حالا هم اکثر خانواده ها ازش استفاده می کنند. این کارها را می کردم، ولی راستش راضی نمی شدم، یعنی می دیدم که کافی نیست. این شد که رفتم توی فکر فرهنگ بچه های کوچه و بازار. اولین کاری که کردم زندگینامه خودم را نوشتم با عنوان "من و زندگی". توی اون کتاب تاریخچه پیش پرده خوانی و رادیو و … را نوشتم و یک مقداری از زندگی خودم نقل کردم.

     

    بعد از اون کتاب رفتم سراغ ترانه های روحوضی، ترانه های فولکلوریکی که فقط متعلق به تهرونه و مال هیچ کجای دیگه ای نیست. از سال ۱۳۵۵ این فکر توی سرم بود و گهگاهی یکی دو تا ترانه هم پیدا می کردم ، بعد یواش یواش از ۱۵-۱۰ سال پیش این موضوع برایم تبدیل شد به یک معضل، چون باید کار را تمام می کردم اما چه جوری؟ تمام هنرمندان روحوضی ما یا فوت کرده بودند یا از تهرون رفته بودند. افتادم دنبال اونها، به شهرستان ها رفتم و در شرایط خیلی بدی تک تک آنها را پیدا کردم و ترانه هایشان را جمع کردم که در کتابی به اسم "کهنه های همیشه نو" چاپ شد.
    اما باز دیدم قانع نشدم. کتاب بعدی رو شروع کردم با عنوان "فرهنگ بر و بچه های تهرون" توی این کتاب تمام واژه ها و لغات و ضرب المثل ها را جمع آوری کردم و شب و روزم را گذاشتم روی این کار تا تمام شد. من، به عنوان یکی از قدیمی ترین دوبلورهای این مملکت به خاطر این کتاب، دوبله را گذاشتم کنار و به قول تهرونی ها بازیگری رو هم درز گرفتم تا بتونم به این کتاب برسم.
    باور نمی کنید ولی شب ها که می خوابیدم تا صبح هفت ــ هشت بار از خواب می پریدم چون همه اش یک کلمه ای ، چیزی یادم می اومد باید یادداشتش می کردم. برای نوشتن این کتاب کمتر از دیگران کمک گرفتم، چون بچه های تهرون همه پخش و پلا شدند و حالا پیدا کردن شون مشکله.

     

    این کتاب را انتشارات ققنوس منتشر می کند که خیلی هم در تدوین این کتاب به من کمک کرد. حالا هم دوباره رفتم سراغ یک کتاب دیگه که باز هم در مورد تهرون و تهرونی هاست. این که به طور کلی اصلا تهرون چی بوده و تهرونی ها کی بودند، چطور زندگی می کردند؟ با چه فرهنگی با چه روحیه تعاملی؟ کتاب تموم شده و الان منتظر تعدادی عکس هستم که ضمیمه اش بکنم. اسمش را هم گذاشته ام "برگی از زندگی نامه بچه های تهرون".
    توی این کتاب از بچگی ام شروع کردم و به تمام کوچه های تهرون رفتم. سراغ آدمها را گرفتم که چی شدند این مردم؟ کجا رفتند ؟ برای چی رفتند؟ زندگی هاشون چطور بوده؟ روابط شان چه شکلی بوده؟ مثلا نوشتم که اون وقت ها اگر یک زنی حامله می شده و وقت زایمانش می رسیده همسایه ها چه جوری بهش می رسیدند. تمام زن ها می ریختند و به او کمک می کردند. چون قابله و ماما که اون وقت ها نبود. باورتون نمیشه ولی هنگام نوشتن این کتاب مخصوصا وقتی که داشتم پاکنویسش می کردم شاید سی چهل بار گریه کردم. چون اینها دیگر نیست. حیف شده. واقعا امیدوارم این کتاب اون چیزها را دوباره زنده کنه. حالا باز رفتم توی فکر تاریخچه ضربی خوانی و کوچه باغی و پیش پرده خوانی. می خوام اون رو هم کتاب کنم.

     

    از مرتضی احمدی می پرسم اصلا این فرهنگ اصیل تهرانی چه مشخصاتی دارد؟ نگاهم می کند و بعد: " من یه اعتقادی دارم و اون اینه که تهرون لهجه نیست، زبان است. این زبان، زبان شعر و عشق و جوانمردی و لوطی گری است. زبان ادبیات و هنر است. هیچ کس از خودش نپرسیده این لغات تهرونی از کجا اومده؟ چرا بعضی از این لغات تغییر شکل داده اند؟ مثلا در زبان تهرونی ها به طور کلی "ژ" ندارند. مژه و مژگان نمی گویند، همه "ژ" ها را "ج" کرده اند.

     

    یا در زبان تهرونی همه کلماتی که آخرشون به "ان" ختم می شود شکسته شدند. یعنی الف را حذف کرده اند و به جاش "واو" گذاشته اند. واسه همین تهران شده تهرون، شمیران شده شمرون ، قندان شده قندون. چرا؟ بچه های تهرون برعکس این چیزی که توی سریال ها و فیلم های سینمایی نشون میدن که کت و شلوار مشکی پوشیدند و یه کلاه شاپو گذاشتند روی سرشان و دهن شون رو کج و معوج می کنند تا یه چیزی بگویند، اصلا این جوری نبودند. این هایی که نشون میدن واقعا بچه تهرون نیستند. این توهین به اونهاست.
    به نظر من زبان تهران زبان اپرا است چون همون جوری که سعی می کنند توی اپرا دهن خیلی باز نشه، بچه های تهرون هم سعی می کردند با لب های بسته حرف بزنند. شما اگر بگویید تهران دهان تان هنگام تلفظ ، باز می شود ولی تهرون رو با لب های نیمه باز هم می شود ادا کرد. اونا این جوری دوست داشتند اگر هم یکی دهن اش رو موقع ادای کلمات خیلی باز می کرد بهش می گفتند ببند در گاراژو! چون بچه های تهرون خیلی هم متلک پرون هستند. یا مثلا توی زبان تهرونی هنگام تلفظ الف و ز، ز را حذف کردند. ما نمی گیم از دست، میگیم ا دست. ز را حذف کرده و یه تشدید روی دال گذاشته. یا به زمین میگه زیمین، به سماور میگه سم ور ،می بینید باز هم دهان بسته است. من به دنبال اینها بودم و همه را پیدا کردم و نوشتم.
    ولی با وجود همه این تلاش ها حالا فکر می کنم اگر بمیرم گوشه ای از فرهنگ تهران هم خواهد مرد. هر چی تقاضا کردم، هر کاری کردم کسی گوش نداد، توی تموم این سال ها لااقل کسی یا جایی را در اختیار من نگذاشتند تا من بتونم چند نفر را واسه این کار تربیت کنم. اگر کسی بخواهد دنبال این کار برود باید حتما بچه جنوب شهر باشه، با اون فرهنگ با اون مردم بزرگ شده باشه حالا که همچین آدمی با این مشخصات پیدا نمیشه لااقل اینها رو از من بگیرید. من همه را در اختیارتون میگذارم ولی کسی نمی خواد. همیشه هم از این فکر عذاب می کشم که اگر من برم کی می خواد ضربی رو با آواز بخونه؟ من تموم آوازهای ضربی رو با ارکستر کامل خوندم، اصلا رادیو برای این کار یه ارکستر کامل در اختیار من گذاشت ، ده نفر نوازنده می زدند که من یه آواز ضربی بخونم اما حالا همه اینها از بین رفته، چرا؟ این همه تلاش کردیم ، زحمت کشیدیم، حالا چرا باید کار به اینجا برسه؟ باید همه اینها به طرف گورستان بره و دفن شود؟ نه، واقعا حیف است.

     

    به او می گویم که این غفلت، غفلتی موروثی است. که اگر نبود حالا برای پیدا کردن یک خط نوشته از گذشته مجبور نبودیم کتاب های تاریخ نگاران غربی و شرقی را زیر و رو کنیم. گوش می کند و می گوید: "راست میگی، یه آدمی پیدا شد زمان رضا شاه به نام کریم بوذرجمهری که به اسم کریم خشت مال معروف بود. واقعا هم خشت مال بود ولی با قزاق های آن زمان دوستی داشت و به خاطر همین دوستی، رضا خان که به قدرت رسید دست این را هم گرفت و بهش درجه سرلشکری داد و شد رئیس بلدیه تهرون. این آدم توی یه چشم به هم زدن تمام دروازه های تهرون را خراب کرد. با یه چشم بهم زدن تمام خندق های تهرون رو که با هزینه های سرسام آوری درست شده بود، پر کرد. یک نفر نبود که جلوی این آدمو بگیره.
    نمونه دیگه اش همین چارراه حسن آباد، این چار راه به هشت گنبد معروف بود. البته بچه های تهرون می گفتند هشت گنبذ چون اونها دال را ذال تلفظ می کنند. اومدند به خاطر بانک ملی دو تا گنبدش را خراب کردند. هیچ کس نگفت چرا؟ منظورم از هیچ کس مردم نیست. مردم که نمی تونند تیر و تفنگ دست بگیرند برن به جنگ مسئولین مملکتی . حتما شما عکس های تلگراف خانه تهرون و شهرداری تهرون رو دیده اید. دو تا ساختمون بسیار زیبا که یکی جنوب توپخونه بود یکی هم شمال اون. این دو تا ساختمون رو کوبیدند و تبدیلش کردند به این مغازه های "کثافتی" که الان می بینید.

     

    چرا به سبزه میدون می گویند سبزه میدون؟ الان که توی اونجا یه دونه علف هم پیدا نمیشه؟ این سبزه میدون پر از دار و درخت بود. اصلا مردم می رفتند تماشا کنند فقط. حالا به این روز دراومده.الان ببینید این دهنه بازار ما به چه روزی افتاده؟ آخه این درسته؟
    می دونید یک بخش عمده این اتفاق هم بخاطر این بود که یک دفعه مردم به تهرون هجوم آوردند. این هجوم هم از شهریور ۱۳۲۰ شروع شد. متفقین که به ایران حمله کردند مردم از اطراف و اکناف مملکت بار و بندیل خودشان را جمع کردند و راهی تهرون شدند چون امنیت نداشتند. می گفتند بریم پایتخت لااقل اونجا امنیت هست. بعد هم که ماندگار شدند. تهرون در همون زمان شهریور ۲۰ چهارصد هزار نفر جمعیت داشت و این چهارصد هزار نفر راحت با هم زندگی می کردند. ولی حالا همه چیز از بین رفته و این فقط به خاطر بی توجهی مسئولین است.

     

    شما حتما یک چیزهایی در مورد لاله زار شنیدید. لاله زار خیابونی بود که شعرا واسه اش شعر می گفتند: "به لاله زار روم و لاله عذاری گیرم / زین غزالان ستم پیشه شکاری گیرم…"
    زیباترین زنها، خوش پوش ترین آدمها، پاتوق شان لاله زار بود. بهترین مغازه ها، تئاترها و سینماها رو توی این خیابون می تونستید ببینید. حالا به چه روزی افتاده؟ شما جرات نمی کنید پا توی این خیابون بگذارید. تمام سنت های ما را از بین بردند. زمانی که ما کوچیک بودیم توی سه نقطه تهرون وقت سال تحویل توپ در می کردند: دوشان تپه، توپخونه و باغشاه. تمام لوکوموتیوها موقع سال تحویل دو دقیقه سوت می زدند. ببینید چقدر قشنگه! اینها را چرا از بین بردند؟ اگر این توپ ها باقی می ماند چه عیبی داشت؟ نمی دونم هنوز سر در باغ ملی نقاره خان ها نقاره می زنند یا نه ، ولی اون وقت ها شب های جمعه و تعطیل مردم راه می افتادند می رفتند که نقاره خان ها را تماشا کنند. قیامتی می کردند نقاره خان ها.

    حالا همه از بین رفته و هیچ کس مقصر نیست جز مسئولین مملکتی. مردم، من و شما و دیگران هیچ کدام تقصیر نداریم. الان هم کسی نیست پاسخ بدهد . یعنی از قدیمش هم نبوده. بخاطر همین چیزها بچه های تهرون اصلا قهر کردند با این شهر. چون این شهر دیگر شهر ما نیست.
    یک زمانی توی همین تهرون صدها لک لک بود. روی تمام گلدسته مسجد ها. کسی نبود سنگ به بال شان بزند ولی حالا یک دونه لک لک هم پیدا نمیشه. پر از چلچله بود ولی حالا کجا هستند؟ ساختمون های مارو گرفتند همه را خرد کردند ریختند زمین. مطمئن باشید تا چند سال دیگر یک دونه کفتر چاهی هم دیگر در تهرون پیدا نمیشه.
    همه مثل لک لک ها و چلچله ها تهرون را ول می کنند و میرن. من هم اگه یه کاری داشته باشم توی یکی از این شهرستان ها که شش ساعت از روزم را پر کند تا حوصله ام سر نرود می گذارم میرم از تهرون. چون این تهرون دیگه مال ما نیست.از وقتی که مجبور شدم خونه ام رو به خاطر عدم امنیت بفروشم، باغچه و حیاط ام را از دست دادم، انگار گم شدم. یه بچه تهرون پیدا نمی کنم بشینم باهاش دو کلمه درد دل کنم. همه رفتند، اونهایی هم که موندند، کنارند. حسرت به دلم مونده یه بار که میرم بیرون یه کاسب، یه راننده ، بچه تهرون باشه، ولی نیست. طرف سلام بکنه من می فهمم بچه تهرون هست یا نه، یارو لهجه داره ولی میگه بچه تهرونم!

    اصلا طبقات توی تهرون از بین رفته. یه زمانی محله ارامنه و کلیمی ها مشخص بود. اگه ما می رفتیم شمرون یک جور دیگه به مردمش احترام می گذاشتیم. اونا هم اگه می اومدن جنوب شهر می دونستند با ما چه جوری باید رفتار کنند. ولی بعد از یه مدتی هر کی ملک و املاکش رو فروخت اومد تهرون، شد بساز و بفروش و به سرمایه هم رسید. اینه که دیگه به قول شما طبقات اجتماعی توی تهرون از بین رفته.
    زمان ما وقتی می رفتین شمال شهر، یه دونه پیرهن شسته روی بند رخت نمی دیدید، توی هیچ خانه ای. محال بود. ولی الان نگاه کنید، توی ایوان ها سرتاسر پیژامه آویزونه. الان چهل سال است یک ساختمان سنتی توی تهرون ساخته نشده که هیچ، همون هایی رو که داشتیم هم خراب کردند. جای تعجبه که ساختمان قدیمی شهربانی و پستخانه تهرون را هنوز خراب نکردند. تمام باغ های تهرون مثل باغ اتابک، باغ غلام، باغ اناری و … را خشک کردند و فروختند به بساز و بفروش ها. یک نفر پیدا شد بگه آقا این درخت هارو قطع نکنید؟ موضوع اینه، ما باید کی را پیدا کنیم؟ یقه کی را به عنوان مقصر بگیریم؟ جایی مثل شهرداری و وزارت کشور باید جلوی این کارها را می گرفت.
    حالا، بعد از این همه سال، دیگر چه آرزویی برای مرتضی احمدی باقی مانده است؟ اصلا آرزوها مجال محقق شدن پیدا می کنند؟

     

    پاسخ مرتضی احمدی این بار منفی است. این بار آن "می توانم" جادویی به دادش نمی رسد: "فقط دلم می خواد توی یکی از این ساختمان های قدیمی خیابون کوشک که واگذار کردند به میراث فرهنگی با چهل ، پنجاه نفر از بچه های تهرون، زن و بچه، بزرگ و کوچیک، جمع شویم و یه آش رشته ای دور هم بخوریم. اونم با کاسه نه با قاشق چون بچه های تهرون آش رو با کاسه می خوردند. می دونم ممکن نیست همچین چیزی، اینکه بچه ها یک روز جمع بشن دور هم و من یه بیست و چهار ساعت کنارشون باشم و با هم زندگی کنیم. این آرزوی محال منه و همیشه هم چشمم دنبال بچه های تهرونه."

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۴ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • سینمای ما – خبرگزاری فارس از نگاه ۴۰ فیلمساز ایرانی مرور کرد: / بهترین سکانس‌های عاشورایی سینمای ایران

    بهترین سکانس‌های عاشورایی سینمای ایران

    سینمای ما- چهل سینماگر و هنرمند ایرانی، سکانس‌های برتر عاشورایی یا فصل‌هایی از فیلم‌های ایرانی را که با مضمون محرم و عاشورا ساخته شده‌اند، انتخاب کردند. در این نظرسنجی، سکانس نهایی فیلم «روز واقعه» ساخته شهرام اسدی با ۱۸ رأی بهترین سکانس عاشورایی سینمای ایران شناخته شد و فصل‌هایی از چند فیلم رسول ملاقلی‌پور و جمال شورجه نیز حائز رأی‌های بیشتری در این نظرخواهی شدند.
    شرکت‌کنندگان این نظرسنجی و نقطه‌نظرات آنها به این شرح است:

    محمدمهدی عسگرپور: سکانس آب آوردن فرمانده گردان در فیلم «پروازدرشب» ساخته رسول ملاقلی‌پور
    انسیه شاه‌حسینی: سکانس عروسی فیلم سینمایی «شب به‌خیر فرمانده»
    محسن علی‌اکبری: همه سکانس‌های فیلم سینمایی «روز واقعه» به کارگردانی شهرام اسدی
    فرهاد قائمیان: سکانس آب آوردن فرمانده رزمندگان که تداعی‌گر با آب آوردن حضرت ابوالفضل است، در فیلم «پرواز درشب» به کارگردانی مرحوم رسول ملاقلی‌پور
    محمد کاسبی: من تا به حال در سینمای ایران هیچ فیلمی که در تداعی روز عاشورا و حس و حال آن موفق باشد، ندیده‌ام.
    حبیب‌الله کاسه‌ساز: سکانس نهایی فیلم سینمایی «روز واقعه» به کارگردانی شهرام اسدی
    نادر مقدس: تمام سکانس‌های فیلم «به‌خاطر هانیه» ساخته «کیومرث پوراحمد»
    محمود کلاری: فیلم مستند مشهد اردهال به کارگردانی پرویز کیمیاوی
    عباس رافعی: سکانسی از فیلم «راه طی شده» که پژمان بازغی می‌گوید این نقش امام حسین(ع) باید کسی بازی کند که مثل او زندگی کرده باشد.
    جهانگیر کوثری: سکانس نهایی فیلم سینمایی «روز واقعه» به کارگردانی شهرام اسدی
    احمدمیرعلایی: سکانس خداحافظی فرمانده با رزمندگان در فیلم «حماسه مجنون» و سکانس عزت‌الله انتظامی در «روز واقعه»
    سیدعلیرضا سجادپور: سکانس عزاداری فبل از عملیات آبی رزمندگان در فیلم افق و صحنه‌ای از فیلم «بربال فرشتگان»، سکانسی که فرمانده‌نیروی بسیجی از بسیجی پشت بی‌سم می‌خواهد که برایش زیارت عاشورا بخواند.
    اکبر خواجویی: سکانس نهایی فیلم «روز واقعه» بیضایی و شهرام اسدی.
    جهانگیر الماسی: سکانس عاشورایی فیلم «نقش عشق» به کارگردانی مرحوم شهریار پارسی‌پور
    جواد شمقدری: سکانس شب حنابندان و بعد آن سینه‌زنان فیلم «افق» به کارگردانی مرحوم رسول ملاقلی‌پور
    فرج‌الله سلحشور: سکانس نهایی فیلم «روزواقعه»، زمانی که اسب‌ها سرگردان و نیزه‌ها برزمین افتاده بود.
    شفیع آقامحمدیان: سکانس نهایی فیلم «روز واقعه» و مجموعه سخن عشق علا‌الدین رحیمی
    محمد‌علی باشه‌آهنگر: سکانس نهایی فیلم سینمایی «روز واقعه» به کارگردانی شهرام اسدی
    حبیب‌الله بهمنی: سکانس نهایی فیلم «روز واقعه» صحنه‌ای که عبدالله (با بازی علیرضا شجاع‌نوری) وارد صحرا می‌شود
    عبدالله باکیده: سکانس سینه زنی در فیلم «افق» به کارگردانی رسول ملاقلی‌پور و همینطور فیلم «نیاز» به کارگردانی علیرضا داودنژاد
    جعفر دهقان: سکانسی از فیلم «حماسه مجنون»
    الهام حمیدی: سکانس نهایی فیلم سینمایی «روز واقعه» به کارگردانی شهرام اسدی
    ناصر شفق: سکانس نهایی فیلم «روز واقعه» و همینطور سکانس حنابستن فیلم «افق» به کارگردانی مرحوم ملاقلی‌پور
    جمال شورجه: سکانسی در فیلم «پرواز درشب» به کارگردانی رسول ملاقلی‌پور، زمانی که فرمانده گردان برای آب آوردن می‌رود و توسط نیروهای بعثی تیر می‌خورد با موسیقی زیبای علیقلی، مرا همیشه به یاد حماسه کربلا و حضرت ابوالفضل می‌اندازد. پرویز شیخ‌طادی: سکانس نهایی «روز واقعه» به کارگردانی اسدی و همینطور سکانس‌های تأثیرگذاری از فیلم «سفیر»
    حمید آخوندی: سکانس‌های فیلم «سفیر» به کارگردانی فریبرز صالح
    سید ضیاالدین دری: سکانس عاشورایی «حماسه مجنون»
    حسن‌برزیده: درباره عاشورا تصویری به یاد من نمانده اما اولین نما از هیبت‌نمادین حضرت‌علی‌(ع) سوار بر اسب، در سریال «امام‌علی» آقای میرباقری، به‌یادماندنی‌ترین نما در کارهای تلویزیونی و سینمایی است که ذهن بیننده را به سوی ائمه می‌برد.
    امیر سمواتی: سکانس نهایی فیلم «روز واقعه» به‌کارگردانی شهرام اسدی
    شهرام اسدی: تمام سکانس‌های فیلم «به‌خاطر هانیه» به کارگردانی کیومرث پوراحمد
    علی دهکردی: سکانس نهایی فیلم «روز واقعه» به‌کارگردانی شهرام اسدی
    رسول صدرعاملی: «روز واقعه» تنها تلاشی بود که ما دوستش داریم اما معنی‌اش این نیست که بهترین است. یعنی این مجموعه کار بعد از سال‌ها که می‌گذرد و در زمان خودش یک اتفاق خوب بود و ما آن را دوست داشتیم، اما این لحن و ژانر و فضا را ادامه ندادیم. «روز واقعه» تبدیل به یک اتفاق شد چون تنها یک اتفاق خوب است.
    چیستا یثربی: در سینما انتخابی ندارم اما در تلویزیون سکانس تعزیه‌خوانی نهایی «شب دهم» حسن فتحی را انتخاب می‌کنم.
    حبیب اسماعیلی: سکانس نهایی فیلم «روز واقعه» به‌کارگردانی شهرام اسدی
    غلامرضا موسوی: تمام سکانس‌های فیلم «نسل سوخته» چون نوع ایثار در فیلم انسان را به یاد عاشورا می‌انداخت
    امیرحسین شریفی: سکانس نهایی فیلم «روز واقعه» به‌کارگردانی شهرام اسدی
    امیر دژاکام: سکانس طلوع دو خورشید در فیلم «روز واقعه» و دیگری سکانسی که در این فیلم، به بت‌ها سنگ‌ می‌اندازند.
    داریوش بابائیان: صحنه‌ای از فیلم «دخیل» ساخته داریوش یاری که در حیات نذری‌پزان برپاست
    فخر‌الدین صدیق‌شریف: سکانس نهایی فیلم «روز واقعه» به‌کارگردانی شهرام اسدی
    ناصر باکیده: سکانس نهایی فیلم «روز واقعه» به کارگردانی شهرام اسدی

    منبع خبر : فارس
    دوشنبه,۱۶ دی ۱۳۸۷ – ۱:۲۲:۲۶

    Cinemaema

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳۰ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • بازگشت سیمرغ» پس از ۲۳ سال

    جام جم آنلاین: مجموعه تلویزیونی «بازگشت سیمرغ» پس‌از وقفه‌ای ۲۳ ساله به کارگردانی محمد اسداللهی و بازی جمشید مشایخی در کشورهای ایران، فرانسه و یونان به تصویر کشیده می‌شود.سریال تاریخی بازگشت سیمرغ بر مبنای فیلمنامه‌ای از محمد اسداللهی و به تهیه‌کنندگی و کارگردانی این نویسنده در پیش‌تولید به سر می‌برد و اواخر مردادماه کلید می‌خورد.
    به گزارش فارس، مجموعه تلویزیونی بازگشت سیمرغ در ۵۲ قسمت ۴۵ دقیقه‌ای ساخته خواهد شد و یدالله حاتم‌بیگی سرپرستی نویسندگان مجموعه را برعهده دارد.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۰ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • تله‌فیلم «سوءپیشینه» در ورامین به روزهای پایانی رسید

    با بازی علی اوسیوند، رامین راستاد، لیلا بوشهری و زهرا اویسی؛

    خبرگزاری فارس: تصویربرداری فیلم تلویزیونی «سوءپیشینه» به کارگردانی و تهیه کنندگی محسن آقاخان، روزهای پایانی خود را سپری می‌کند.

    «محسن آقاخان» در گفت‌وگو با خبرنگار رادیو وتلویزیون فارس گفت: تصویربرداری فیلم تلویزیونی «سوءپیشنیه» در لوکیشن اصلی فیلم کارخانه تصفیه قند ورامین به اتمام رسید و در حال ضبط صحنه‌های مربوط به اداره آگاهی هستیم. با تلاش گروه توانستیم در نهمین جلسه تصویربرداری حدود ۸۰ درصد فیلم را به اتمام برسانیم. گروه همکاری بسیار خوبی داشتند و تقریباً شبانه روزی کار کردیم تا بتوانیم زودتر کار تصویربرداری را به اتمام برسانیم.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۸ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • برایم پز بود بگویم که شما هم اشتباه می‌کنید!

    برایم پز بود بگویم که شما هم اشتباه می‌کنید!

    پس از چند سال غیبت نسبی در سینما ، که خود فروتن در این گفت‌وگو علتش را توضیح می‌دهد ، امسال حضور چشم‌گیری بر پرده سینماها داشته است. سال نو را با زن دوم آغاز کرد ، بعد حس پنهان نمایش داده شد ، سپس خاک سرد به نمایش درآمد و حالا هم دو فیلم دعوت و کنعان را بر پرده دارد ؛ ضمن این که ماه گذشته تله‌تئاتر خرده‌جنایت‌های زن و شوهری (فرهاد آییش) هم پخش شد که تجربه متفاوتی در کارنامه اوست. این گفت‌وگو به مناسبت نمایش کنعان با محمدرضا فروتن انجام شده که یکی از بهترین بازی‌هایش است و البته صحبت به مسائل دیگری هم کشیده شده است. کنعان قرار بود دوسه ماه پیش بر پرده بیاید که چند بار به تعویق افتاد و این گفت‌وگو نیز همان زمان ، و پیش از نمایش خاک سرد و خرده‌جنایت‌ها… انجام شده است. اگر گفت‌وگو پس از دیدن آن‌ها صورت می‌گرفت ، حتمأ حرف‌های دیگری هم پیش می آمد.* شما از اولین ستاره‌های تحسین‌شده سینمای ایران ، در دوره‌ای هستید که سینمای ما «ستاره جوان» کم داشت. اما به‌مرور با این انتقاد روبه‌رو شدید که خودتان را تکرار می‌کنید. از سریال تلویزیونی سرنخ تا فیلم‌های کیمیایی ، محور انتقادها ، خشم همیشگی در بازی‌های شما بود. چیزی که شمایل به‌اصطلاح angry young man سینمای ایران را از شما ساخت. گذشته از این که روحیه ایرانی زود تعمیم می‌دهد و اهل اغراق است و یکی‌دو بار که کاری را بکنی می‌گویند همیشه این کار را می‌کنی ، ولی یک نقطه عطف در این مسیر، به‌آهستگی و بعد از آن کنعان بود که با موفقیت ، آن خصیصه و شمایل را تغییر دادید. چه‌طور این اتفاق افتاد؟چهارده سال از بازیگری‌ام می‌گذرد و هنوز به اندازه کسانی که سینما را پی‌گیری می‌کنند فیلم نمی‌بینم و سینما را دنبال نمی‌کنم…* چرا؟بگذارید این طور توضیح دهم که اگر پنجاه کتاب شعر وجود داشته باشد سراغ آن‌هایی می‌روم که بتوانم با آن‌ها شاعرانه زندگی کنم. من فیلم نمی‌بینم که از آن بازیگری یاد بگیرم. فیلم می‌بینم که صرفأ لذت ببرم… بیش‌تر با کمک یک جور شادابی کودکانه، و نگاه و عشق و شوق به خود زندگی بازی کرده‌ام تا با مطالعه نظریه‌های بازیگری… البته اگر نقش داستین هافمن در فیلم رین‌من به من پیشنهاد می‌شد، برای شناخت آن بیماری روانی که در آن بیمار ارتباط چشمی برقرار نمی‌کند و منعطف راه نمی‌رود دنبال تحقیق و پژوهش هم می‌رفتم، اما تا به حال چنین نقش‌هایی به من پیشنهاد نشده. بیش‌تر با برداشت‌های ساده خودم و راهنمایی‌های کارگردان بازی کرده‌ام.* یعنی شما قائل به آموختن مستقیم در بازیگری نیستید ، اما این ربط مستقیمی با فیلم ندیدن‌تان ندارد. می‌توان به صرف لذت بردن فیلم دید و بالاخره مجموع این مشاهده‌ها ، در آدم رسوب می‌کند…گاهی فیلم‌ها خسته‌ام می‌کند. فیلمی که از آن لذت بردم و شاید برای خیلی‌ها جالب نیست، استارداست (متیو وان، ۲۰۰۷) است؛ یک فیلم تخیلی که رابرت دنیرو و میشل فایفر در آن بازی کرده بودند. غرور و تعصب (جو رایت، ۲۰۰۵)، مودیلیانی (میک دیویس، ۲۰۰۴) و نوت‌بوک (نیک کاساوتیس، ۲۰۰۴) هم فیلم‌هایی‌اند که خیلی دوست‌شان دارم. منظورم این است که کارم را ساده می‌بینم و با آن تفریح می‌کنم.* حالا این را امتیاز می‌دانید؟آره. گاهی می‌بینم در مورد یک پلان ساعت‌ها حرف و بحث و تحلیل وجود دارد و بعد در مرحله عمل، یک‌هزارم آن تحلیل‌ها وجود ندارد و به اجرا درنمی‌آید.* خب این شکل بدِ ماجراست. حرف زدن ، بحث کردم و حتی تئوریزه کردن به قصد تعمیق که بد نیست…نه اصلأ، اگر با عشق و شور باشد. می‌دانید، خیلی‌ها می‌خوانند و می‌دانند برای این که بگویند ما می‌دانیم و می‌خوانیم. ولی من گرچه ممکن است بدبینانه به نظر برسد کم‌تر دیده‌ام کسی را که این دیدن و خواندن و فهمیدن، در او به قول شما رسوب و نشست کرده باشد. صادقانه بگویم، زیاد می‌بینم که آدم‌ها، نیاز به مطرح کردن خودشان دارند…* شما دارید جلوه‌های بد این رویه را مطرح می‌کنید…من به عنوان بازیگری که جا باز کرده، در واقع دارم اعتراف می‌کنم: من بازیگر باسوادی نبودم. من اهل تحقیق و پژوهش در بازیگری نبودم…* و این را به عنوان مباهات می‌گویید یا دریغ؟نه افتخار و نه افسوس. از طرفی می‌گویم کاش فیلم‌های خیلی خیلی خوبی دیده بودم؛ از طرف دیگری هم به خودم می‌گویم چه خوب که خودم را با یک سری اسم و کلمه و چی و چی و چی گول نزدم. در دانشگاه هم که روان‌شناسی می‌خواندم، هیچ‌وقت نشد که دنبال اسم نظریه‌پرداز و بنیان‌گذار مکاتب باشم. بیش‌تر به درون و محتوای نظریه‌ها توجه می‌کردم. البته من در بازیگری به سلامتی‌ام اهمیت می‌دهم؛ ورزش می‌کنم و تلاش می‌کنم وزنم را حفظ کنم. به هر جهت یک سعی و تلاش‌هایی می‌کنم…* منظورم دانش بازیگری‌ست…بله. اما واقعأ نشده فیلمی را ببینم و بر اساس بازی بازیگرش بگویم: اِ، این چه‌قدر خوب بازی می‌کند، بگذار من از این یک چیزهایی یاد بگیرم. من می‌خواهم معنای خودم را داشته باشم. یک مولوی وجود دارد که فوق‌العاده مثنوی‌اش زیباست اما من می‌خواهم مثنوی خودم را بنویسم. آدم‌های بزرگی وجود دارند که کارشان فوق‌العاده است، اما من می‌خواهم کار خودم را بکنم و دست‌خط خودم را داشته باشم.* هیچ‌وقت نشده فیلم را از جنبه بازیگری‌اش ببینی؟ نکته‌ای ، حرکتی ، در بازیگری ببینی که…لذت ببرم و مشعوف بشوم…* نه ، این که دریچه‌ای از بازیگری برایت باز شده باشد ؛ این که ناخودآگاه خودت را جای آن بازیگر گذاشته باشی…گاهی بازی‌هایی را از رابرت دنیرو یا حتی مشابهش را از بازیگران ایرانی دیدم که یکهو در لحظه‌های کوتاه حس‌های‌شان را سریع تغییر می‌دادند؛ خیلی لذت بردم، ولی بعدأ که درباره‌اش فکر کردم دیدم این کار خیلی هم واقعی نیست! که من بخواهم فکر کنم…* حالا مگر همه چیز در بازیگری باید واقعی باشد؟لزومأ نه. بازی باید اجرای واقع‌گرایانه‌ای داشته باشد، چون بالاخره تهِ قضیه این است که داری بازی می‌کنی؛ مهم این است که تماشاگر باور کند…* این خودش بحثی‌ست که گروهی از تماشاگران و منتقدان بازی را با واقعیت می‌سنجند. به نظر شما بازی باید واقعی باشد؟توی بعضی از کارها باید باشد، توی بعضی از کارها می‌تواند نباشد.* حتی در یک فیلم واقع‌گرا…در یک فیلم واقع‌گرا هم می‌تواند بازی واقعی نباشد، ولی اجرای بازیگر است که می‌تواند واقعی به نظر برسد. برای من خیلی پیش آمده صحنه‌هایی را بازی کردم که قبلأ خودم آن لحظه را حس و زندگی نکرده بودم، ولی جوری اجرا کردم که انگار قبلأ تجربه‌اش کرده‌ام. اما شاید خیلی اوقات بازیگر مجبور می‌شود در فیلم‌هایی بازی کند که یک جنس بازی می‌خواهد. اگر قرار بود دیالوگ‌هایم را در فیلم‌های کیمیایی با همان لحن به‌آهستگی می‌گفتم، خوب آقای کیمیایی اصلأ دوست نداشت. آقای کیمیایی حتمأ می‌خواهد دیالوگ وزن داشته باشد، سنگین باشد، مؤثر باشد، و تا مغز استخوان تماشاگر برود… توی زیر پوست شهر شاید مجالی شد برای این که فیلم‌ساز رگه‌هایی از بازی متفاوت از من خواست. در به‌آهستگی یادم هست که شما لطف کرده بودید و مطلب در مجله‌تان درباره من نوشته بودید که خواندم و خب خیلی خوش‌حال شدم. اما دیدم مطلب غلطی هم تویش بود. نوشته بودید فروتن که در تمام فیلم‌ها به خاطر عصبیت‌اش رگ گردنش می‌زد بیرون، در به‌آهستگی این خصوصیت‌اش به چشم نمی‌آید. باور کنید من در همین صحبت عادی که با شما دارم، اگر کمی حرص بخورم رگ گردنم می‌زند بیرون! بیرون زدن رگ گردن هیچ‌وقت دست خودم نبوده و گاهی واقعأ دلم می‌خواهد با لباسم بپوشانمش. شما در جایی اشاره کردید که بازیگر ممکن است تاش‌هایی را به نقش‌اش اضافه کند. اما من هیچ‌وقت چنین چیزی را دلم نخواسته و همیشه می‌خواهم به نقشم وفادار بمانم. هیچ‌وقت نخواستم متفاوت جلوه کنم. همیشه فکر کرده‌ام، خب یک نقشی نوشته شده، من اولِ اولِ اولش باید این آدم را که می‌بینم و حس می‌کنم، بازی کنم. تفاوتی که در نقش‌های من می‌بینید با شوق و ذوق پیش آمده، نه این که قصد نمایش متفاوت بودن را داشته باشم. سر کار آقای حاتمی‌کیا (دعوت)، که به نظرم متفاوت‌ترین نقشی است که تا به حال بازی کرده‌ام، نقش یک لـُر غربتی را دارم. خودم خجالت می‌کشیدم سر تمرین‌ها و اجرا…* چرا خجالت می‌کشیدی؟رفتار و حرکت‌هایش برای خودم خیلی ناآشنا بود ولی دیدم خب این آدم این‌جوری‌ست دیگر، من این آدم را این‌جوری دیدم…* یعنی دوست دارید پرسونای مشخص و تکرارشونده‌ای داشته باشید؟من دوست دارم نقش را آن‌طور که حس می‌کنم بازی کنم. در شروع کار، البته من چون چشم‌هایم آبی بود، خیلی سخت می‌توانستم به عنوان بازیگر خودم را بقبولانم. بعد چشم‌آبی‌های دیگر لطف کردند و آمدند به سینما، و این‌جوری شد که پیش‌کسوت‌ها ما را یک کمی بازیگر دانستند! ما در شرایطی کار می‌کنیم که متأسفانه همکاران منتظرند کسی بالا برود و هزار حرف و صحبت در موردش درست کنند. من خوش‌بختانه از این پیچ تأیید یا تکذیب گذشته‌ام. با تمام احترامی که برای خیلی از منتقدان قائلم و گاهی نقدها توانسته‌اند بازی مرا اصلاح کنند، اما همیشه فکر کرده‌ام نظرها منتقدها می‌تواند در مورد من خوب باشد، بد باشد، اشکال داشته باشد، اشکال نداشته باشد و همه این‌ها، هم می‌تواند درست باشد و هم غلط… چیزی که مهم است این است که من باورهای خودم را از خودم نگیرم و با حرف این و آن به خودم شک نکنم. همه ما تحت تأثیر فضا و روابط اجتماعی هستیم. اما من ممنون حسی هستم که باعث شود به خودم وفادار بمانم. من نخواستم با سیاست کار کنم و تغییر مسیر بدهم. در دوره‌ای که پیشنهاد مهمان مامان، دوئل و اشک سرما را داشتم، به دلایلی بازنده (قاسم جعفری) را بازی کردم تا ببینم این آدم (خودم) می‌ماند یا نمی‌ماند. این انتخاب در حقیقت یک اعتراض بود. حس کردم در این موارد اصول‌ام رعایت نمی‌شود. به همین دلیل نخواستم بروم سر کاری که در نهایت، ببرندم آن بالا و جایزه‌ای به‌م بدهند و من هم بر این اساس یک چیزهایی باورم بشود. اهدای این جایزه در خیلی موارد حتی بر اساس سلیقه هم نیست، که کاش بر اساس سلیقه بود. یادم هست وقتی وارد دانشگاه شدم که روان‌شناسی بخوانم، شناخت استادان انتظار مثبتم را از روان‌شناسی تا حدودی برآورده کرد. دکتر هاشمیان با درس‌هایی که به ما داد تأثیر عجیبی بر ما گذاشت و دکتر نوایی همه ما را به فلسفه علاقه‌مند کرد. استاد صبور، بزرگ و آگاه در روان‌شناسی، با چیزی که از قبل تصورش را داشتیم، فرق زیادی نداشت. اما نگاه کنید که واقعأ اهل هنر، برای علاقه‌مند کردن آدم‌ها به هنر چه می‌کنند؟ اگر قرار است هنر زندگی ما را لطیف‌تر و هنرمندانه‌تر کند، ببینیم بزرگان هنر ما چه‌قدر در مورد زندگی خودشان این کار را کرده‌اند؟ در سینمای ما یک چیزهایی جزو اصول شده؛ فلانی صدایت می‌زند برای کار باید بروی برایش… حرف دستمزد اصلأ نباید بزنی، حتمأ باید قرارداد سفید امضا کنی. اگر سر چهار تا کار دیگر هم هستی باید بروی برایش… بعضی از بازیگرهای ما برای حفظ اعتبارشان واقعأ این کارها را می‌کنند. من هم برای فیلم کیمیایی یا دیگری قرارداد سفید امضا کردم. پیش آمده که در باغ‌های کندلوس صمیمانه مشارکت کرده‌ام و فوق‌العاده خوش‌حالم که این فیلم را بازی کردم و چیز خوبی را تجربه کردم که پنجاه میلیون هم بیش‌تر می‌ارزید. ما به عنوان بازیگر، کارهایی می‌کنیم که بر تماشاگر تأثیر بگذارد و برای خودمان هم می‌شود یک اعتبار. البته این خودش هم جای بحث دارد که عده‌ای می‌آیند خودشان را به این جور کارها می‌چسبانند، در حالی که اصلأ جنس این کارها نیستند و اندازه‌شان اندازه این سینما نیست. اما گاهی بعد از عشق و ذوق و شوق، می‌بینی دیکتاتورهایی آن پشت ایستاده‌اند که توقع دارند برای کارشان نباید دستمزد خواست یا وقتی صدایت می‌زنند دستت باید بر سینه‌ات باشد و فردیت آدم‌ها را ازشان گرفته‌اند. این چه خوش‌بختی است که برای بازی در یک فیلم اسم و رسم‌دار، تن به ذلت بدهیم؟ برای بازی در فیلم خوب، باید با فلانی دوست باشی تا بتوانی بروی سر کار! من می‌گویم آن آقا (کارگردان) حتمأ یک اشکالی دارد که این کانال اشتباه را برای کارش در نظر گرفته که من حتمأ باید بروم و بگویم چاکرم، مخلصم و… می‌خواهم بگویم که پس از چهارده سال، سربلندی‌ام تنهایی‌ام است. خدا را شکر می‌کنم که تنها هستم.* پس این که به نظر می آمد در این چهارپنج سال کم کار شده‌اید با این تصمیم بود؟بله. البته این را بگویم که با آقای داودنژاد کار کردم که خودش را خیلی دوست دارم اما دو فیلمی را که با او کار کردم نه. اما فیلم مصایب شیرین را بسیار دوست دارم و نیاز را هم که خیلی‌ها دوست دارند. در مورد زن دوم از مجله نسیم از من پرسیدند که چه‌طور بازی به این خوبی را ارائه دادید؟ گفتم شما لطف دارید اما من بازی‌ام را در بعضی از صحنه‌های فیلم دوست ندارم. یا در جلسه‌ای در دانشگاه، آقای دکتر روان‌شناسی تحت تأثیر بازی من در زن دوم قرار گرفته بود که همین را گفتم. من کاراکترم را در زن دوم با خودم حل کرده بودم، اما تکنیک اجرایم را خیلی دوست ندارم. روی کارم هم تعصب ندارم و با صدای بلند می‌گویم خیلی از کارهایم را دوست ندارم. در مجموع هم آدم مشکل‌پسند و کمال‌گرایی هستم و وسواس دارم. حتی زیر پوست شهر و شب یلدا را هم که بازی می‌کردم می‌دیدم فیلم خوب است اما بازی من در جاهایی خیلی هم خوب نیست. با یک دنیا شوق با دلم و روحم و با خاطره مصایب شیرین به سراغ داودنژاد رفتم. من خیلی خوش‌بختم که با او کار کردم. با یک دنیا محبت و لطفی که دارد. اما من دوست نداشتم با آقای داودنژاد ملاقات با طوطی و هشت‌پا را کار کنم. من دوست دارم همان مصایب شیرین را کار کنم. از دیگر کارهایی که فکر کردم بگذار با اسامی کاری نداشته باشم فیلم بازنده بود. بربادرفته هم بر اساس درد شخصی و خصوصی یکی از مدیران عامل منطقه آزاد کیش نوشته شده که احساس کردم در آن دوره آن فیلم را نیز باید کار کنم. می‌توانستم برنامه‌ای بریزم برای پول و معاش و کاری با سینما نداشته باشم.* پس فقط فیلم بازنده را به عنوان اعتراض بازی کردید؟بله، فقط بازنده بود.* مدتی هم در سریال روزهای به‌یاد‌ماندنی…نه. من فقط یک اپیزود از آن را کار کردم که آن هم مربوط به سینماست. خیلی دوست داشتم نقش یک شاه را بازی کنم. مجردها را هم بازی کردم. می‌دانم توقعی که از من دارند خیلی بالاست و ایرادی که مردم یا حرفه‌ای‌ها از من می‌گیرند به همین دلیل است. من فیلم‌های ماندگار در کارنامه‌ام زیاد دارم. شب یلدا، زیر پوست شهر، قرمز، دو زن، حتی متولد ماه مهر، به‌آهستگی. فیلم‌هایی هم داشته‌ام که مضمون‌شان با دل مردم ارتباط برقرار کرده؛ مثلأ وقتی همه خواب بودند روی مخاطب خیلی اثر گذاشت. یا حتی زن دوم یا بازنده. اما اگر مجردها را بازی کردم به این دلیل بوده که خواستم نقش طنز را تجربه کنم و هیچ‌وقت نقش کمدی به من پیشنهاد نمی‌شد. الان ممکن است به‌خصوص با نقشم در فیلم آقای حاتمی‌کیا که تا حدودی طنز هم هست از این جور پیشنهادها بشود.* حالا از آن دوره اعتراض چه نتیجه‌ای گرفتید؟پاسخ درستی به آن واقعیتی که حس می‌کردم دادم. لازم نبود احتیاج داشته باشم که همیشه در جشنواره‌ها روی صحنه بروم و سوپراستار خیلی خیلی معتبری باشم.* خب ، این در کارنامه حرفه‌ای‌تان چه تأثیری داشت؟این طوری بگویم که مرا به عزت نفسی که می‌خواستم نزدیک کرد. من را به اصولی که خودم قائلم، رساند. در شرایطی که آدم‌ها برای مطرح شدن دارند خودشان را له می‌کنند و زیر پا می‌گذارند…* این البته حس درونی‌تان است ، در روابط حرفه‌ای چه‌طور؟اگر قرار باشد بر اساس آن چیزی که هستم و خدا می‌خواهد پیش بروم، من که تمام نمی‌شوم، تلاش می‌کنم و عشق می‌دهم به کارم. موجی آمد و این‌جوری و آن‌جوری شد. همیشه هم دودوتا چهارتا نیست. ممکن است در کارت خیلی هم عشق بگذاری ولی این انرژی دیده نشود. می‌خواهم بگویم در این لحظه حتی اگر آدم موفقی نبودم باز هم راضی بودم.* شما الان در روابط‌تان با اهل سینما تجدید نظر کرده‌اید؟اهل سینما که می‌گویید یک مجموعه کلی‌ست. اول که وارد سینما شدم فکر می‌کردم با آدم‌هایی خیلی بزرگ طرفم. فکر می‌کردم هنرمند انسانیت خلق می‌کند. حالا فهمیدم هنرمندان، هم می‌توانند این‌طوری باشند هم می‌توانند نباشند. هنرمندان می‌توانند آدم‌های جوهرداری باشند که مشکلات خودشان را دارند.* دوباره به سؤال اول برمی‌گردم. به نظرم در کنعان و به‌آهستگی، مهار خشم مشخص بود در حالی که شما به عنوان بازیگر نقش جوان‌های عاصی با نمودهای بیرونی ، خودتان را تثبیت کرده‌اید. کاری ندارم که در آمار، در چند نما و چند صحنه رگ گردن‌تان بیرون زده یا نزده. با اشاره به همان مطلبی که نوشتم ، به نظرم شما ممکن است تمام صورت‌تان را بپوشانید و حس خشم از چشم‌های‌تان بیرون بزند. از این نظر هنوز فکر می‌کنم بازی شما در کنعان متفاوت بود.صادقانه بگویم. این برای من پُز بود که بگویم گلمکانی هم اشتباه می‌کند.* طبعأ هر کسی ممکن است اشتباه کند و من هم اتفاقأ بیش‌تر از هر کسی! اما از اولین قسمت‌های سرنخ، به نظرم جوان مستعدی آمدی که دیدم بعدها ، همان نقش‌های جوانان عاصی و خشمگین را که به‌ت پیشنهاد می‌شد ، همه را مثل هم بازی کردی. این که گفتم و نوشتم در بازیگری تاشی به کارت اضافه کردی همان چیزی بود که منتظرش بودم. در کنعان هم نقش آدمی را بازی می‌کنی که در بحرانی بزرگ گیر کرده. می‌شد این بحران را در اجرا مثل نقش‌های دیگرت خیلی بیرونی کار کنی ، اما این را یک‌ جور دیگر بازی می‌کنی…خب این به کارگردان و فیلم‌نامه برمی‌گشت…* کارگردان چه کار می‌کرد؟فضای آن فیلم مهم بود. در قطعه ناتمام از نابازیگرها استفاده شده بود تا به قول خودشان کار طراوت داشته باشد. من برای کار در به‌آهستگی، فیلم قبلی آقای میری را دیدم و می‌دانستم که چه جنس بازی مورد نظر کارگردان است. این دسته از کارگردان‌ها این جنس بازی را می‌پسندند.* این را خود آقای میری به شما گفت؟بله. گفت: انتخابم یا تو هستی یا یک نابازیگر…* این حرف به شما برنخورد؟نه. جای خوش‌حالی هم داشت، چون به بکری و طراوت بازی من به اندازه یک نابازیگر اعتماد شده بود. شاید فقط رگه‌هایی در فیلم زیر پوست شهر بود که این امکان را به من می‌داد که بتوانم نشان بدهم در بازیگری می‌شود بازی نکرد! تا قبل از به‌آهستگی، احساس می‌کردم کارگردان‌هایی مثل مازیار میری و مانی حقیقی سخت‌شان است ستاره بیاورند، لباس این‌جوری تنش کنند و نقش‌های این‌جوری به‌ش بدهند. این نقش‌ها را راحت‌تر بودند بدهند به حسین محجوب، سعید پورصمیمی یا مثلأ رضا ناجی. در حالی که من این نوع سینما را که بازی رئال و شبیه به زندگی می‌خواهد خیلی خیلی دوست دارم. تصور می‌کنم جزو معدود بازیگرانی هستم که گذشته از ستاره بودن، توانستم نشان بدهم این نقش‌ها را هم می‌توانم اجرا کنم. من برای شکستن فضا خیلی تلاش کردم، خودم پیشنهاد دادم، تا در به‌آهستگی این اتفاق افتاد.* پس جمله کلیدی میری این بود که گفت یا تو بازی کن یا نابازیگر می‌گذارم؟من عاشق فیلم‌نامه به‌آهستگی بودم. این که یک آدمی در آن طبقه زندگی خانوادگی‌اش را با هر ضرب‌وزوری حفظ می‌کند. اما من کلید را از قبل داشتم، چون فیلم‌های این‌جوری را دیده بودم. فقط نمی‌توانستم نشان بدهم که می‌توانم اجرایش کنم. چون بازنده آن جنس بازی را نمی‌خواست و چون کیمیایی آن جنس بازی را نمی‌خواهد. فکر می‌کنم حتی در ملاقات با طوطی بازی من یک بازی رئال خوب بود و این را با همه سخت‌گیری که در مورد بازی‌های خودم دارم می‌گویم، اما بازی‌ام دیده نشد چون ملاقات با طوطی اصلأ دیده نشد.* از نظر تکنیکی ، چنین اجرای متفاوتی برایت دشوار نبود؟نمی‌خواهم بگویم کار بزرگی کردم، ولی واقعأ اتفاقی که افتاد این بود که نقش را خواندم و باورش کردم. دیدم آرتیست‌بازی نمی‌خواهد و باید ساده، مثل زندگی اجرایش کرد و قرار نیست دوربین تو را ببیند. مثلأ در زن دوم، وقتی سرم کمی می‌آمد پایین و دیالوگ می‌گفتم، آقای الوند می‌گفت: «قشنگ سرت را بگیر بالا، بگذار وقت دیالوگ گفتن، صورت و چشمت را دوربین ببیند.» ولی آن‌جا فارغ از همه چیز، انگار می‌خواستیم بگوییم دوربینی وجود ندارد.* شما خودتان چه نوع سینمایی را دوست دارید؟من هر دو نوع را دوست دارم. شاید دوست دارم در یک کارتون هم بازی کنم. بازی‌ست دیگر… همه‌اش لذت است، همه‌اش تفریح است… این بازی‌ها مثل اسباب‌بازی من است. یکی‌اش توپ است و یکی‌اش چیز دیگر…* یاد لحظه‌هایی می‌افتم در زیر پوست شهر که دیگر تکرار نشد ؛ یکی در آسانسور و دیگر وقتی که برای خواهرت سوغاتی آوردی ، آن عروسک…چه‌قدر خوش‌حال می‌شوم وقتی به این‌ها اشاره می‌کنید. اجرای این لحظه‌ها، برای هر بازیگری یک دنیا تردید می‌آورد. این کار را بکنم یا نکنم؟ امیدوارم باز هم جسارت انجام این کارها را داشته باشم. خود خانم بنی‌اعتماد هم در مورد این بازی عروسک سوغاتی همراه با یک رقص خفیف تردید داشتند.* به هر حال در کنعان و به‌آهستگی چیزی که به چشم می‌آید ، نمایش بحران در سکوت و کنترل کلام و حرکت است. این خلاف نمایش‌گری کلاسیک است…من از مانی حقیقی واقعأ ممنونم. کارگران مشغول کارند را وقتی دیدم، با کارش آشنا شدم. هیچ فیلمی از او ندیده بودم و فقط می‌دانستم کارگردان فهمیده و فوق‌العاده‌ای‌ست. خودتان می‌دانید که در هر سال تعداد فیلم‌های خوب چه‌قدر کم است و معلوم نیست چندتا از این کارهای خوب به یک بازیگر پیشنهاد بشود. مانی حقیقی در کنعان به خاطر سن‌ام مردد بود. وقتی فهمیدم که به طور قطع انتخاب شدم، به او گفتم من نیاز دارم که تو مطمئن باشی این نقش مناسب من است و او هم متقابلأ گفت حتمأ همین طور است. بعد تست‌هایی از من گرفت که احساس کردم در آن‌ها خوب ظاهر شدم. من می‌دانستم با این نقش چه کار کنم. به حقیقی سر تست گفتم من احساس می‌کنم بازیگر قابل انعطافی هستم و از او خواستم بگوید مثلأ این حس یک کم ‌بیش‌تر یا کم‌تر…* می‌دانید برای آن نقش از چه کسانی تست گرفتند؟برای آن نقش خیلی‌ها کاندیدا شدند ولی نمی‌دانم تست شدند یا نه. به هر حال سن و سال‌شان به نقش می‌خورد. کار شروع شد و مانی حقیقی خیلی خوب کار می‌کرد و چون جنس بازی را می‌شناسد و راهنمایی می‌کرد. تمرین‌های سفت و محکم و فشرده‌ای داشتیم و همان تمرین‌ها تا حدودی من را ساخت. در همان تمرین‌ها در نقش جا افتادم و جاری شدم، هرچند از اول می‌دانستم که می‌توانم این نقش را بازی کنم. سر صحنه هم خوش‌بختانه همه چیز خیلی خوب پیش رفت. گذشته از تسلط حرفه‌ای و فهم و درک، حقیقی رفتار فوق‌العاده دوستانه‌ای داشت که جا دارد از او تشکر کنم.* در بازی شما در کنعان، چیزی که به چشم می‌آید خستگی‌ست. فیلم از اول تا آخر، شرح چند روز زندگی چند نفر است و نمایش خستگی در رفتار مرتضی خیلی مهم است ؛ خستگی که هم ناشی از بحران آن مقطع مشخص از زندگی اوست و هم انگار یک خستگی تاریخی‌ست ناشی از روابط این زوج. مرتضی یکی‌دو شب را سر ساختمان می‌گذراند و انگار بیدار می‌ماند و ما او را در حال غذا دادن به سگ‌ها می‌بینیم. هیچ‌وقت در حال خواب یا استراحت نیست. این خستگی در لحن شما هم وجود داشت. در این مورد توضیح می‌دهید؟این‌جا نوبت خجالت کشیدن من است. من همیشه پس از اجرای یک بازی، موقع صحبت کردن در موردش خجالت می‌کشم و فکر می‌کنم کار بزرگی نکردم. خدا شاهد است که من نمی‌دانم از اول این آدم را خسته دیدم یا بحران‌زده یا نه، فقط سعی کردم مرتضی را حس کنم و بفهمم. بعد مثل این که خستگی خودش آمد. الان که شما این را گفتید تازه فهمیدم مرتضی خسته است. می‌دانستم کلافه است. می‌دانستم حالش خوب نیست. می‌توانم فکر کنم زندگی‌های زیادی هست که درش آدم‌ها مسایل خودشان یا خودخواهی‌های‌شان را دارند و این در ظاهر زندگی اصلأ پیدا نیست. یکی می‌گفت این دختره (مینا/ ترانه علیدوستی) چه مرگش است؟ بنشیند زندگی‌اش را بکند. این تفاوت در دیدگاه، به خاطر تفاوت روحیات است. فیلم کنعان را خیلی دوست دارم. چون درباره خودخواهی آدم‌هاست.* خب این که «این دختره چه مرگش است» باید در بازی شما منعکس می‌شد که شد…بله. من از دست مینا حالم خراب بود. گیر کرده بودم. یک بار به مانی حقیقی گفتم این دارد من را دیوانه می‌‌کند. در واقع بازی‌ام را از مینا می‌گرفتم. وقتی بارها و بارها فیلم‌نامه را می‌خواندم، هربار از خودم می‌پرسیدم مرتضی چرا باید این زن را تحمل کند؟ بعد به این نتیجه رسیدم که خب دوستش دارد دیگر… فکر می‌کنم اگر جای مرتضی بودم دو روز هم این آدم را تحمل نمی‌کردم. این‌قدر که این زن ادا دارد و خودخواهی و… حالا شاید دارد دنبال طبیعت خودش می‌گردد و حرف‌های اطرافیان برایش مهم نیست و می‌خواهد خودش را پیدا کند. اما من شخصأ تحمل چنین زنی را ندارم.* به نظرت نرفتن مینا مصلحت‌جویانه است؟نمی‌دانم. مینا اول با عقلش زندگی می‌کند اما دیده‌اید گاهی دل و روح آدم تصمیم می‌گیرد؟ برای خودم زیاد پیش آمده که بعد از کلی حساب و کتاب تصمیمی دلی می‌گیرم و همه آن‌چه رشته بودم پنبه می‌کنم. مینا داشت مرتضی را تخریب و دیوانه می‌کرد. روان‌شناس‌ها می‌گویند اگر روابط عاطفی‌ات به جایی رسید که دیدی طرف دارد تخریب‌ات می‌کند، روابطت را تنظیم کن. مرتضی تحت تأثیر روابط عاطفی‌اش داشت همه چیزش را از دست می‌داد.* واقعأ برای خسته شدن و نمایش ازرمق‌افتادگی در این فیلم هیچ کاری نکردی؟ مثل نخوابیدن؟ابدأ. همیشه می‌خواهم سر صحنه سرحال و عالی باشم و از هیچ چیز مصنوعی استفاده نمی‌کنم. نمی‌خواستم به این موضوع اشاره کنم، یک ماه قبل از شروع کنعان مادرم فوت کرد و در صحنه فوت مادر مرتضی، از حس‌های خودم کمک گرفتم. رنگ کمدها و لباس‌ها و… من را واقعأ اذیت کرد. تنها کسی که مرا در آن لحظه‌ها درک کرد، فقط خود مانی بود.* به هر حال در کنعان، لحظه‌هایی ماندنی هست ، مثل سکانسی که دارید با همکارتان با درماندگی از روابط عاطفی‌تان می‌گویید…از این که این را می‌شنوم خیلی خوش‌حالم. اما می‌خواهم همین‌جا چیزی را بگویم که دلم می‌خواست در یک مصاحبه تلویزیونی مطرح کنم. گاهی احساس می‌کنم مطبوعات طوری برخورد می‌کنند که انگار می‌خواهند بگویند: «قلم دست ماست، بخواهیم می‌بریم‌تان بالا، بخواهیم می‌زنیم‌تان زمین…» و به مردم بگویم حتی اگر مطلبی را در مجله فیلم می‌خوانند بهتر است توجه کنند که این نوشته فقط نظر شخصی یک نفر است و بس. خودتان بهتر می‌دانید که بعضی از بازیگرها و سینماگران، کسانی را در مطبوعات دارند که فقط برای‌شان مطلب مثبت می‌نویسند. من خدا را شکر می‌کنم که در سینما با سیاست زندگی نکردم و خودم بودم. دلم می‌خواهد مردم هم به اصالت نظر و عقیده خودشان توجه کنند و به این نتیجه برسند که آن‌چه در مطبوعات نوشته می‌شود حرف آخر نیست.* حالا در ادامه بحث بازیگری ، به نظرم شما با وجود توانایی‌های‌تان ، در بیان اشکال دارید. این نوع بازی به‌اصطلاح «باطراوت» در کنعان می‌تواند باعث شود ضعف‌تان در بیان کم‌تر به چشم بیاید.من گاهی نفسم را حبس می‌کنم . مقطع حرف می‌زنم. مثلأ در فیلم‌های کیمیایی می‌پرسند اسمت چیه؟ می‌گویم: اسی، اسفند، اسفندیار… من در کارهایم گویش‌های متفاوتی داشتم؛ نه این که بخواهم متفاوت و مثلأ توانا به نظر بیایم. بلکه فقط به این دلیل که خود این کار می‌طلبید. مثلأ نقش دو زن را متفاوت حرف زدم. در شاه خاموش با یک بیان موسیقایی حرف زدم. در به‌آهستگی جور دیگری و در مجردها باز هم نوعی دیگر. در اتوبوس شب که گویش عربی هم داشتم. لهجه‌های مختلفی را هم گرفته‌ام که فکر می‌کنم در مواردی موفق بوده‌ام و در بعضی‌هایش نه. در وقتی همه خواب بودند، تهیه‌کننده وقتی صداهای ما را شنید، گفت لهجه‌ها غلیظ است و ما لهجه‌ها را کمی نرم کردیم و آخر به این نتیجه رسیدند که مثل اول باشد. بعد چندتا را در استودیو گرفتیم که وقتی شب جشنواره فیلم را دیدیم با همه زحمتی که کشیده بودم احساس کردم خستگی به تنم ماند.* خیلی‌ها معمولأ از دیدن عکس‌ها و صدای‌شان احساس خوبی پیدا نمی‌کنند ، شما چه‌طور؟واقعأ همین طور است. گرچه سکانس‌ها و عکس‌هایی بوده که دوست داشتم و سکانس‌ها و عکس‌هایی بوده که خیلی دوست داشتم. مثل آن صحنه‌ای که در وقتی همه خواب بودند بغض می‌کنم و گریه می‌کنم. ولی مجموعأ از دیدن تصویر و صدای خودم احساس ناامیدکننده‌ای به‌م دست می‌دهد.* فیلم‌های‌تان را زیاد می‌بینید؟نه. من بین تمام فیلم‌هایم قرمز را یک جور دیگر دوست دارم. شاید به خاطر آن همه سروصدایی که باعث شد من آن موقع نشان داده شوم. ولی از آن سال‌ها، ده سال پیش، هنوز یک بار هم آن را ندیده‌ام.* معمولأ فیلم‌های‌تان را چند بار می‌بینید؟حداکثر چهار بار اگر دیده باشم ولی همسرم هر فیلم‌ام را دست‌کم هفت یا هشت بار دیده.* کنعان چی؟دو بار در جشنواره دیدم.

    منبع خبر : ماهنامه فیلم
    سه شنبه,۱۷ دی ۱۳۸۷ – ۱:۵۲:۳۸

    Cinemaema

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۲ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • سومین همایش «تصویرعاشورا» برگزار می‌شود

    خبرگزاری فارس: فراخوان سومین همایش تصویر عاشورا که توسط مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی برگزار و به ‌نمایش فیلم‌های برگزیده مستند، کوتاه داستانی و انیمیشن با مضمون نهضت و سوگواره‌ عاشورا اختصاص دارد، منتشر شد.

    به ‌گزارش خبرگزاری فارس به نقل از روابط عمومی مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی، در این همایش که طی روزهای ۲۳ تا ۲۵ آذرماه ۱۳۸۸ در سالن سینماحقیقت این مرکز برگزار خواهد شد، فیلم‌های مستند، کوتاه داستانی و انیمیشن تولید سال ۱۳۸۶ به‌ بعد، با موضوع زندگانی، سیره و سنت حضرت امام‌ حسین(ع) و یاران با وفایش، واقعه کربلا، نهضت تاریخی، فلسفه و سوگواره‌ عاشورا به ‌نمایش عمومی در خواهند آمد.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۱ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش