گوناگون

e-mail اشتباه

مردى براى گذراندن تعطیلات به جزیره کیش رفت. همسرش در یک مسافرت کارى بود و قرار بود فرداى آن روز در جزیره کیش به او بپیوندد. مرد وقتى به هتل رسید تصمیم گرفت براى همسرش یک نامه الکترونیکى کوتاه بفرستد و خبر رسیدنش را به او اطلاع دهد.
کامپیوترش را راه انداخت و پس از وصل شدن به اینترنت، نامه اى براى همسرش از طریق پست الکترونیکى فرستاد. متاسفانه در هنگام تایپ کردن نشانى e-mail همسرش، یک حرف را اشتباه وارد کرد و نامه به جاى آن که به همسرش برسد به نشانى پست الکترونیکى خانم نسبتاً سالخورده اى که روز قبل همسرش را از دست داده بود ارسال شد. هنگامى که این خانم e-mailهایش را نگاه مى کرد تا چشمش به این e-mail افتاد مدتى به صفحه نمایشگر خیره ماند و سپس جیغى کشید و به زمین افتاد. افراد خانواده اش با شنیدن صداى جیغ او به سرعت به اتاقش رفتند و دیدند که او بیحال روى زمین افتاده است.

به صفحه نمایشگر کامپیوتر نگاه کردند و این متن را روى آن دیدند: همسر عزیزم، من همین الان رسیدم و جا گرفتم. همه چیز براى آمدن فرداى تو آماده است .

funpatogh . com

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳ بهمن ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • حاجی


    مکه نرفته بود پنج سال پیش که به این محل آمد روز عید قربان دو تا گوسفند قربانی کرد و گوشت آن را بین اهل محل تقسیم کرد و از آن روز همه او را حاج آقا صدا می‌کنند ولی چون اکبرآقا پول قربانی را هر سال به موسسات خیریه می‌دهد همه فراموش کردند او پنج سال پیش به مکه رفته است.
     

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۳ دی ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • استاد و شاگرد


    استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۰ دی ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • شاگرد تیزهوش!!


    استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند.

    آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

    شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:”بله او خلق کرد”
    استاد پرسید: “آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟”

    شاگرد پاسخ داد: “بله, آقا”
    استاد گفت: “اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را

    نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار

    ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است”

    شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر

    توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.

    شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: “استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟”

    استاد پاسخ داد: “البته”

    شاگرد ایستاد و پرسید: “استاد, سرما وجود دارد؟”

    استاد پاسخ داد: “این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ “

    شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
    مرد جوان گفت: “در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون

    فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت

    نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش

    کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی

    است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا

    دارا باشد. صفر مطلق (۴۶۰- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در

    این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را

    بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.

    ” شاگرد ادامه داد: “استاد تاریکی وجود دارد؟”

    استاد پاسخ داد: “البته که وجود دارد”
    شاگرد گفت: “دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد.

    تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا

    مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده

    از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول

    موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را

    اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را

    می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین

    کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری

    که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید.

    درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی

    که نور وجود ندارد بکار ببرد.”

    در آخر مرد جوان از استاد پرسید: “آقا، شیطان وجود دارد؟”

    زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: “البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز

    می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود

    دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق

    می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست.”

    و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع

    خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست.

    درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا

    توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد.

    شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در

    قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست

    خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.

    نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش کسی نبود جز ، آلبرت انیشتین !
    منبع:دوستان

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۷ آذر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • حکایتی از کتاب “شیطان و دوشیزه پریم”

    یه روز یه مسافر خسته با اسب و سگش از مسیر دشتی بدون آب و علف می گذشت. از آغاز سفر خیلی گذشته بود و مسافر و حیووناش بسیار گرسنه و تشنه بودن. در چشم انداز دشت، یه باغ محصور و سرسبز که درش نهر روون و درختای پرمیوه پیدا بود، به چشم می خورد. مسافر که به در باغ رسید، دید یه نگهبان بر سر در باغ ایستاده و یه تابلو بالای در نصب شده و روش نوشته: “بهشت”

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۸ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • حاکم و قصاب ها (براساس حکایتی از کتاب جوامع الحکایات عوفی):

    روزی عده ای از قصابان یک شهر پیش حاکم رفتند و از این که با فروختن گوشت به قیمت تعیین شده ،سودی نمی برند شکایت کردند. حاکم که می دانست آن ها دروغ می گویند و با گران فروشی و کم فروشی سود بسیار برده اند فکری کرد و به قصابان طمع کار گفت:
    اگر شما ده هزار دینار به خزانه ی شهر بدهید می توانید گوشت را به قیمتی که می خواهید بفروشید.
    قصابان خیلی خوش حال شدند و ده هزار دینار به خزانه دادند اما حاکم بی درنگ اعلام کرد که اگر مردم شهر از آن چند قصاب گوشت بخرند به شدت مجازات خواهند شد! چند روز گذشت و گوشت ها روی دست قصابان گران فروش ماند و گندید. آن ها هم ناچار دوباره پیش حاکم رفتند و التماس کنان از او خواستند فکری به حالشان بکند.
    حاکم گفت: ده هزار دینار دیگر بدهید و گوشت ها را به همان قیمت گذشته بفروشید! قصابان پذیرفتند و ده هزار دینار دیگر دادند و حاکم با بیست هزار دینار قصابان مدرسه ای ساخت و گوشت هم در شهر فراوان و ارزان شد.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۵ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • انتخاب درست (داستان ادبی)

    زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.
    به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
    آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۱ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • دزد و مرد شوخ(بر اساس داستان های عامیانه، از کتاب ۳۶۵ قصه برای بچه های خوب):

    دزدی در شبی تاریک از کوچه ای می گذشت.کم کم به ته کوچه رسید. جلو دیوار خانه ای ایستاد و به دور و برش نگاهی انداخت ، هیچ کس را ندید. سپس با چابکی از دیوار بالا رفت و چند لحظه بر سر دیوار نشست و توی خانه را نگاه کرد.حیاط خانه خلوت و تاریک بود . دزد خوشحال شد و توی حیاط پرید.کمی اطراف حیاط گشت اما چیزی برای دزدیدن ندید، بعد از پله ها بالا رفت و وارد اتاق شد.لحظه ای ایستاد تا چشمانش به تاریکی عادت کرد ، ناگهان مردی را دید که در کنار اتاق خوابیده بود.
    دزد نگاهی به گوشه و کنار اتاق انداخت . می خواست هر طور شده چیزی برای دزدیدن پیدا کند.اما هر چه نگاه کرد چیزی ندید. دیگر داشت نا امید می شد که صاحب خانه توی رختخوابش غلتی زد و با صدای خواب آلود گفت:
    ای دزد بد بخت، من در روز روشن در خانه چیزی پیدا نمی کنم حالا تو در شب تاریک می خواهی چیزی پیدا کنی؟

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳۱ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • رنگ عشق !(داستان)

    دختری بود نابینا
    که از خودش تنفر داشت
    که از تمام دنیا تنفر داشت
    و فقط یکنفر را دوست داشت
    دلداده اش را
    و با او چنین گفته بود
    « اگر روزی قادر به دیدن باشم
    حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
    عروس حجله گاه تو خواهم شد »

    ***
    و چنین شد که آمد آن روزی
    که یک نفر پیدا شد
    که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
    و دختر آسمان را دید و زمین را
    رودخانه ها و درختها را
    آدمیان و پرنده ها را
    و نفرت از روانش رخت بر بست

    ***
    دلداده به دیدنش آمد
    و یاد آورد وعده دیرینش شد :
    « بیا و با من عروسی کن
    ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »

    ***
    دختر برخود بلرزید
    و به زمزمه با خود گفت :
    « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
    دلداده اش هم نابینا بود
    و دختر قاطعانه جواب داد:
    قادر به همسری با او نیست

    ***
    دلداده رو به دیگر سو کرد
    که دختر اشکهایش را نبیند
    و در حالی که از او دور می شد گفت
    « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۹ تیر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • چاه

    موتورچی، پنج غواص و شش تا جاشو چنان سفره ی گرد حصیری را دوره کرده بودند و بی خیال چنگ می زدند به پف کردگی پلو سینی وسط سفره که پسرک مجبور شد کمی عقب بکشد و بنشیند روی بلندی قوس دار تخته ی سرپوش موتورخانه و با نگاه بی اشتها خودش را مشغول کند به تماشای برق خرده شیشه مانندی که آفتاب پاشیده بود روی آب تا در صدای موتور ناله یی را که باد از عرشه می آورد نشنود. با گوشه ی لنگ چهارخانه یی نخ نما، تنها چیزی که تنش بود، دانه های عرق روی پیشا نیش را گرفت و به آشپز که از عرشه بر می گشت نگاه کرد. آشپز پیش روی او شانه بالا انداخت، گفت: «هرچه می کنم چیزی نمی خوره. همین جور نشسته اون جا.» ته مانده ی قلیه ماهی دیگ توی دستش را خالی کرد روی پلو، رفت نشست جای خالی پسرک و حلقه ی دور سفره را دوبار تنگ کرد. پرسید: «دیگه نمی خوری؟» پسر گفت:«نه. اشتها ندارم.»
    «تو که چیزی نخوردی.»
    پسر گفت:«گفتم که اشتها ندارم.» و پاشد.
    آشپز سری جنباند و او را دید که از سایه رفت در آفتاب تند بی رنگ ظهر و رفت به جایی که صد ف ها کومه بود. پسر ایستا د و به گوش ماهی راه راه قرمز پرنقش و نگاری که روی صدف درشتی چسبیده بود نگاه کرد و همچه که ناله یی شنید و برگشت، در چرخش نگاه، پدرش را که ته لنج نشسته بود و جاشوها و غواص ها و پهنه ی سبز گذرنده ی دریا را دید و روی عرشه هیچ کس را ندید. از بلندی عرشه بالا رفت و نوک پا ایستاد. روی عرشه که پر بود از آفتاب غواص جوانی داخل یک چنبره ی گود طناب نشسته بود، سرش را لای زانوها گذاشته بود و دست ها را دور پاها حلقه کرده بود و رنگ پوست سرشانه هاش در آفتاب داغ ظهر که به سرش و شانه هاش می تابید رنگ پوست سیاه های مرده بود. غواص صبح زود زیر آب رفته بود و هنگامی که بالا آمده بود می نالید. یک راست رفته بود داخل چنبره ی طناب و تا ظهر یک نفس نالیده بود. همان وقتی که پسر از بلندی عرشه بالا آمد غواص باز نالید.
    پسر گفت:«چته؟ د یگه نمی تونی غوص بری؟»
    غواص ناگهان آرام شد.
    پسر کمی پیش رفت، گفت:«صدامو می شنوی؟»
    روی پنجه ی پا ایستاده بود و چشم انتظار جواب به سکوت کر کننده ی داخل چنبره ی طناب نگاه می کرد. سر غواص کم کم بالا آمد. موی مجعد کوتاه و پیشانی پر چین از عرق دانه بسته و ابروها، و همچه که در سیاهی صورت، چشم های غواص از لبه ی بلند چنبره ی گود طناب بیرون آمد پسرک انگار در شبی تاریک چیز وحشتناکی دیده باشد آهسته آهسته پس رفت و آنگار از چیزی فرار می کند از بلندی عرشه پرید و همچه که می دوید آماده بود اگر غواص از چنبره ی طناب پا بیرون بگذارد خودش را به دریا بیندازد. رفت روی بلندی قوس دار تخته ی سر پوش موتورخانه نشست و به عرشه نگاه کرد تا خیالش آسوده شد. کوشید چشم های غواص را به یاد نیاورد، در نگاه غواص مثل نگاه هر مردی که در هنگام شدت درد آرام باشد چیز وحشتناکی وجود داشت. کمی بعد، با گوشه ی لنگ دور کمرش دانه های عرق تازه در آمده ی روی پیشانی اش را گرفت و به جاشوها و غواص ها که از دور سفره پا شده بودند و از دریا آب می کشیدند می ریختند روی سرشان و می رفتند وسط لنج، در سایه ی شراع که پهن کرده بودند روی داربست، نگاه کرد و بالاخره شروع کرد به جنباندن پاهاش که به کف لنج نمی رسید تا حالش جا آمد. وقتی که حالش جا آمد رفت با دله یی که گوشه هاش سوراخ بود و از سوراخ ها طناب گذشته بود از دریا آب کشید، لنگ دور کمرش را خیس کرد و تابید و فشار داد تا باریکه ی گرم شور آب ریخت روی انگشت های پاش. پوست تیره ی بدنش هنوز چند سالی جا داشت از آفتاب بسوزد که سیاه تر بشود. لنگ را که باز کرد و تکان داد ذره های شبنم مانندی در هوا پراکند. در سایه ی شراع یک گوشه ی خالی نشست. در همین حال باد ناله یی از عرشه آورد. پسر به غواص ها و جاشوها که هر کدام لنگ نم کرده یی روی دوش انداخته بودند و منتظر قهوه یی که آشپز رفته بود دم کند، بی خیال سر بر زانو نهاده بودند نگاه کرد. از تنها غواصی که لم داده بود و سنگینی تنش را روی آرنج چپش انداخته بود پرسید:«صداشو می شنوی؟»
    غواص هیچ نگفت.
    پسر گفت:«مگه کری؟»
    موتورچی به خنده گفت:«همه شون کرن، گوش همه شون از آب سنگینه.» پسر، ناباور دراز کشید و لنگ را تا روی صورتش بالا آورد، به پهلو غلتید، زانوها را جمع کرد و باز غلتید و در باد گرمی که از عرشه می وزید و هنگامی که از لنگ مرطوب می گذشت روی صورتش انگار نوک سوزن سوز داشت و خواب از چشمش می پراند ناله یی شنید. پا شد و به غواص ها نگاه کرد، یک لحظه از خیالش پرید همه شان در چنبره ی طنابی نشسته اند. از غواصی که لم داده بود روی آرنج چپش پرسید:«آب همه ش چن بغل بود؟»
    غواص گفت:«چی؟»
    پسر بلندتر گفت:«سالی که گوشات کر شد آب چن بغل بود؟»
    غواص به سادگی گفت:«نه بغل.»
    پسر داد زد:«پس چه مرگته نمی گیری بخوابی.»
    غواص با نگاه گیج پسر را دید که رفت ته لنج، جایی که پدرش نشسته بود.
    موتورچی بلند گفت:«صب تا حالا یه جوریه، انگار حالش خوش نیست.»
    غواص گفت:«چه می دونم. همون روز اول به باباش گفتم اینو با خودت نیار. گفتم تو این آفتاب و روی این دریا یه همچه سفری براش سخته. می دونی چه گفت؟»
    موتورچی گفت:«نه.»
    «گفت می خوام ترسش بریزه، می خوام بچه م یه ناخدای حسابی بار بیاد. به باباش گفتم، صاف و صادق دراومدم به باباش گفتم، ناخدا، بچه ها هیچ وقت اون چیزی که پدرها دلشون می خواد نمی شن. اینو با خودت نیار.»
    موتورچی گفت: «بچه ها هیچ وقت اون چیزی که خودشونم دلشون می خواد نمی شن.»
    «می شن. کی می دونه، شاید بشن.»
    موتورچی گفت:«نمی شن. تو خودت دلت می خواس چه بشی؟»
    غواص به سادگی گفت:«آشپز.»
    موتورچی دیگر هیچ نگفت و به ته لنج نگاه کرد.
    ناخدا و پسرش که پیش او رفته بود در سایه ی خوش سایه بان برزنتی نشسته بودند. ناخدا دشداشه ی سفیدی پوشیده بود و سنگینی بعد از ناهار تنش را روی اهرم سکان انداخته بود. یک لنگه ی صدف بزرگ دو کفه شده یی دستش بود و لابلای گوشت لزج شیری با نوک چاقو می گشت دنبال سختی غلتان مروارید.
    پسر پرسید:«بابا، داریم برمی گردیم؟» روی آب خم شده بود و به شیار کف آلود پشت لنج نگاه می کرد.
    پدرش گفت:«مجبوریم بر گردیم. عبود ناخوشه.»
    «مگه عبود چشه؟»
    «چه می دونم چه مرگشه.»
    «حالا چرا اون جا نشسته تو آفتاب داغ؟»
    «رفته تو چاه.»
    «اون جا که چاه نیس.»
    «به خیالش رفته تو چاه.»
    «چرا عبود رفته تو چاه؟»
    «چه می دونم، بعضی وقتا آدم دلش می خواد بره یه جایی که هیچ کس نبینتش.»
    «بابا.»
    «چیه؟»
    «حالا هیچ جوری نمی شه کاریش کنی این قدر ناله نکنه؟»
    «نه. دردش دوا نداره.»
    «پسر گفت:«هنوز ناله می کنه ها.»
    نا خدا سر بالا کرد و در صورت پسرش چیزی دید که دید پیش از این هرگز ندیده است.
    گفت:«به صداش گوش نده.»
    پسر گفت:«بابا، کی می رسیم جزیره؟» پسر به خط دور دریا نگاه می کرد.
    پدرش گفت:«نصف شب گمونم برسیم.»
    پسر گفت: «حالا روزه وای به شب» و گوش داد به باد:«شب صداش آدمو دیوونه می کنه ها.»
    پدرش گفت:«می گم به صداش گوش نده، ناله هاش چیزی نیس.»
    پسر هیچ نگفت. روی آب خم شده بود و در صدای موتور داشت به روزی می اندیشید که غواص بزرگی شده بود و مروارید درشتی صید کرده بود. در آن ظهر گرم پسر به خط دور دریا نگاه کرد، روی آب یک گله ماهی پرنده پرید، اما در آسمان پرنده یی ندید که نشانه ی ساحل نزدیکی باشد.

    funpatogh . com

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۸ خرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش