گوناگون

سکوت ،سرد و ابهام آلود

سکوتی سرد و ابهام آلود

غروب

بخشهایی از ابتدای کتاب “جهشها” به قلم بدیع و بی نظیر علامه محمد رضا حکیمی

روی سطح برکه ای آرام ، از کران دور دست دشت ، از میان شاخه های بید ، از کنار دامن افسرده نی ها ، از آن دور ها که برکه ای در دامن صخره ها خفته ، از همان دور و همان ساحل ، ساحل دشتی فرو بنشسته در تاریکی مغرب ، رنگ خونین شفق پیداست .
نقش خونرنگی که می گوید ، نقش گویایی ز عدل و داد و صد ها چهره احساس انسانی و بزرگ که بر دامن آزادگی می پاید و خروش آزادگان را می گستراند . این همه خون روی این برکه خاموش چیست؟ یا نه برکه ، گویا…شاید از دامن خونین افق این رنگ در این برکه افتادست؟ برکه ای آرام و موجی نرم خیز و سکوتی خسته.
رنگ این خون از چه از این برکه می جوشد؟ از چه این دشت غروب این گونه خون آلوده می باشد؟ شاید آن فروغ خونین شفق چهره بر این آب می ساید. شاید آن چندین درخت راز دار پیر هم که هر شب در میان زمزمه ی زنجره ها و در آغوش سیاهی پر ابهت این دره می خوابند در “غم انسان” و راز این رنگ اشک می ریزند .

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۹ دی ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • نفرت از یکدیگر، پروژه پنهان این قرن

    نفرت از یکدیگر، پروژه پنهان این قرن

    نفرت از یکدیگر، پروژه پنهان این قرنمی‌پرسید دغدغه‌هایم چیست؟ و می‌خواهید آن را در ۵۰۰ یا ۶۰۰ کلمه بنویسم. اگر کسی می‌دانست در درون شاعر چه می‌گذرد، می‌دید که هر لحظه‌اش قرنی است؛ بی‌هیچ ادعایی و بی‌هیچ تلاشی بر اثباتش، چون بیهوده است. چراکه به کلمه درنمی‌آید. اگرچه شعرها ترجمان آن لحظه‌های قرناقرنی ا‌ست.
    بزرگ‌ترین دغدغه شاعر همه نگرانی‌های اوست و بزرگ‌ترین نگرانی‌اش نرسیدن ما انسان‌ها به «حس مشترک» است. حس مشترک، حس مشترک، حس مشترک؛ تنها چیزی که در بغض هر رگی و در پلک ‌زدن‌های هر کسی و در سطح پوست دست‌ها و صورت، و در برق چشم‌های هر کسی در هر کجای این جهان، حضوری فعال دارد و ما گاه فکر می‌کنیم به درک آن دست یافته‌ایم. اما صد دریغ که این تنها حس بزرگ بشری است که هرگز به دست نمی‌آوریم و ما هرگز یکدیگر را به تمامی درک نخواهیم کرد.این بزرگ‌ترین تراژدی سرنوشت انسان در عالم است و مهم‌ترین دلیل تنهایی او. سرتا پا حیرت می‌شوم وقتی هر بار، هر بار می‌بینم که کسی یا کسانی در حال کشتن یا شکنجه انسانی دیگرند، این حیرت بزرگ از اولین باری که مرگ را در کودکی تجربه کردم، همچنان با من است، چگونه است که عده کوچکی، در جای ناپیدایی از جهان نقشه قتل عده بزرگی را می‌کشند، چطور ممکن است که همه خشم و جهالت خود را در دشنه‌ای بر پهلوی انسانی فرو کرد، یا با چماقی بر سرش کوبید، یا با گلوله‌ای بر قلبش، یا با بمبی بر سرنوشتش. آیا نفرت از یکدیگر، پروژه پنهان این قرن نیست که دارد با خونسردی تمام اجرا می‌شود؟ پس به کجا رفت آن پیام بزرگ تاریخ انسان: «بنی‌آدم اعضای یک پیکرند»؟!

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۰ دی ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • عاشورا یک ایست بزرگ

    حماسه همواره حسین علیه السلام

    خردمندی های شیعی- روایت “قیام جاودانه” از زبان علامه محمد رضا حکیمی

    عاشورا

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۳ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • کتاب خواری به روایت همینگوی

    کتاب‌خواری به روایت همینگوی 

    کتاب آن روزها پولی در بساط نبود که بشود کتاب خرید. من از کتابخانه شکسپیر و شرکا که عضو می‌پذیرفت کتاب به امانت می‌گرفتم. اینجا کتابخانه و کتابفروشی «سیلویا بیج»در شماره ۱۲ خیابان ادئون بود. در آن خیابان سرد که گذرگاه باد بود، این کتابفروشی مکانی بود با نشاط، با بخاری بزرگی در زمستان‌ها و قفسه‌های پر از کتاب و تازه‌های کتاب پشت ویترین و عکس نویسندگان مشهور زنده و مرده روی دیوارها. عکس‌ها به عکس‌های فوری می‌مانستند و حتی نویسندگان مرده همچنان بودند که انگار زنده‌اند. سیلویا چهره‌ای زنده داشت با خطوطی صاف و مستقیم، چشمانی قهوه‌ای که به سرزندگی چشم جانوران کم‌جثه بود و شادی دخترکی کم‌سن و سال، پرجنب ‌و‌جوش و دقیق و عاشق بذله‌گویی و غیبت. هیچ یک از کسانی که در زندگی شناخته‌ام با من مهربان تر از او نبوده‌اند.
     
    بار نخست که به مغازه رفتم، بسیار خجالتی بودم و پول کافی نداشتم که در کتابخانه عضو شوم. سیلویا به من گفت که می‌توانم ودیعه را هر وقت که پول داشتم بپردازم و کارتی برایم پر کرد و گفت هر تعداد کتاب خواستم می‌توانم با خود ببرم. دلیلی وجود نداشت که به من اعتماد کند. مرا نمی‌شناخت و نشانی‌ به او داده بودم – شماره ۷۴ کوچه کاردینال لوموئن- که از آن محقرتر امکان نداشت. اما او سرزنده و جذاب و خوش برخورد بود و پشت سرش تا نزدیکی سقف و تا اتاق پشتی که به حیاط داخلی ساختمان راه داشت، قفسه پشت قفسه، گنجینه‌ی کتابفروشی را در بر می‌گرفت. از تورگینیف شروع کردم و دو جلد «خاطرات شکارچی»و یکی از آثار اولیه دی.اچ.لارنس را که تصور می‌کنم «پسران عاشق» بود برداشتم و سیلویا به من گفت که اگر می‌خواهم بیشتر بردارم. من «جنگ و صلح» ترجمه‌ی «کنستانس گارنت» و «قمارباز» و داستان‌های دیگر داستایوفسکی را برداشتم. سیلویا گفت: اگر بخواهی همه‌ی اینها را بخوانی، به این زودی‌ها بر نمی‌گردی.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۰ آبان ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • دوستان خداحافظ

    دوستان خداحافظ

    آخرین مقاله آرت بوخوالد

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۳۰ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • مدرسه ی کبوده

    مدرسه ی کبوده *

    مدرسه ی کبوده مدرسه ی ابتدایی کبوده، تابلویی داشت که بر آن نوشته شده بود «مدرسه ی مبارکه کبوده» چند سالی بود، در یک خانه ی کلنگی که در و پنجره ی درستی هم داشت. چون دیگر هفت ساله شده بودم، پس از بازگشت از عتبات مرا به آن سپردند. معلم مدرسه که خود او نیز مدیر بود، و همان یک نفر بود با یک فراش، مردی بود به نام ملاهادی. در واقع دوران بازنشستگی خود را صرف این شغل می کرد. در گذشته جلو دار یک قطار شتر معتبر بوده که به حمل کالا و بار تجارتی می پرداخته بود. جلو دار به کسی گفته میشد که رئیس کاروان و رئیس ساربان ها بود و او معمولاً خری بندری داشت که سوار بر آن در هر منزل دو سه ساعت جلوتر ار قافله به منزل بعدی می رسید و ترتیب جا و مکان ساربان ها و علوفه ی شترها را می داد. چنین کسی البته می بایست سواد خواندن و نوشتن و سیاق داشته باشد. مردی کارآمد و مراحل شناس باشد و بداند که چگونه با کارونسرادارها و شهری ها و سوداگرها صحبت کند؛ گذشته از این بدنی مقاوم و سالم داشته باشد.
     

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۸ شهریور ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • تعالیم پتاح- حوتپ

    نیکی اخلاق امری است که هرگز فراموش نخواهد شد…

    بدان که خاموشی برای تو از کثرت کلام سودمندتر است. فکر کن که ممکن است در مجلسی که سخن می گویی کارشناسی در میان حاضران مجلس باشد و به معارضه با تو برخیزد؛ به همین جهت است که نباید، در هر مجلس، از هر دری سخن گفته شود، که این عین دیوانگی است…

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۶ مرداد ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • ادبیات وبلاگی و تخریب زبان و نثر فارسی

    ادبیات وبلاگی و تخریب زبان و نثر فارسی

    جریان غالب وبلاگ‎نویسی امروز ما را به کجا می‎برد؟

    ادبیات وبلاگی و تخریب زبان و نثر فارسیقریب به صد و پنجاه سال پیش، از چند دهه قبل انقلاب مشروطه، انتشار روزنامه و مجله به عنوان رسانه‎ای عمومی و از مظاهر تجدد، در این دیار آغاز شد و رفته رفته رونقی گرفت. در هنگامه‎ی مشروطه اما متأثر از فضای سیاسی و اجتماعی، روزنامه ها بیش از گذشته به میان توده‎ی مردم رفتند و به ‎واسطه این نزدیکی بیش از پیش نثر مورد استفاده در آنها با زبان مردم کوچه و بازار درآمیخت؛ و این آمیزش به تدریج زمینه‎ساز تحول و دگرگونی در نثر فارسی شد. اتفاقی که اندک زمانی بعد به دلیل نگارش نخستین رمان‎های فارسی (به‎ویژه گونه‎ی اجتماعی این رمان‎ها در ابتدای سده چهاردهم شمسی) بازتابش را نه فقط در عرصه‎ی نشریات که در رمان‎ها و داستان‎های کوتاه ایرانی هم به روشنی می‎توان دید.
    به این مقدمه اشاره شد تا روشن شود که یک رسانه‎ی جدید، مخصوصا اگر همه‎گیر شود و در زندگی‎ ما حضوری پر رنگ داشته باشد، می‎تواند زبان نوشتاری (و یا گفتاری) ما را تغییر داده و حتی دگرگون کند؛ به‎خصوص وقتی که بخش قابل توجه‎ای از ظرفیت انعکاس تولیدات نوشتاری زمانه هم بدان وابسته بوده و بدان تأثیر بگذارد و یا از آن تأثیر بپذیرد. یعنی همان شرایطی که کم و بیش روزنامه‎ها و مجلات آن دوره داشتند، روزگاری که هنوز صنعت چاپ گسترش زیادی پیدا نکرده بود و حرفه‎ای به عنوان ناشر بودن هویت نداشته و شناسایی نمی‎شد. در آن سالها این روزنامه‎ها بودند که فضای مورد نیاز برای انتشار مقالات و حتی رمانهای ترجمه‎ای و چند دهه بعد رمانهای نوشته شده به زبان فارسی را ( عمدتا به صورت پاورقی) تأمین می‎کردند.
    و اما امروز این فضای مجازی‎ست (و به عبارت روشن‎‎تر وبلاگ‎ و فیس‎بوک و نظایر آن) که سهم مهمی از این مسئله را برعهده گرفته و هیچ بعید نیست، این سهم با گذر زمان بیشتر و بیشتر هم شده و نهایتا به جریان غالب بدل شود؛ چراکه سهولت و سرعت استفاده از این رسانه‎ها و دیگر امتیازاتی که برخوردارند، به اقبال روز افزون از آنها انجامیده، به گونه‎ای که هر روز بیش از پیش صنعت چاپ را به عقب می‎رانند و شرایطی را مهیا می ‎سازند که نویسندگان حتی در دور افتاده‎ترین نقاط نیز امکان آن را داشته باشند که نوشته‎های خود را با سرعت و راحتی بسیار منتشر کرده و در اختیار دیگران قرار بدهند.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • روزنامه ملانصرالدین و میرزا جلیل

    روزنامه ملا نصر الدین  ومیرزا جلیل

    روزنامه تا اوایل قرن بیستم میلادی
    می توان گفت که هیچ روزنامه  و مجله ی قابل ذکری در قفقاز منتشر نشده بود. اما پس از نشر اعلامیه ریا کارانه اکتبر ۱۹۰۵ جراید و مطبوعات مانند ستارگان از پشت سر به در آوردند . 
    شش ماه بعد از نشر اعلامیه اکتبر ملانصرالدین، نخستین روزنامه ی فکاهی و طنزی آذربایجان به گفته خود « به سراغ برادران مسلمان آمد.» این روزنامه در همه امور اجتماعی و سیاسی وضعی مخالف به خود گرفت و به زودی صابر و بعد شاگردان و پیروان مستعد او، که در حیات شاعر و پس از مرگ نا به هنگامش افکار او را دنبال کردند و نویسندگان شایسته ای مثل علیقلی نجف اوف، محمد سعید اردوبادی و نمایشنامه نویس نامی، عبدالرحیم حق وردی اف ملانصرالدین پیوستند.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۷ اردیبهشت ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • آتش ماندگار شعر

    آتش ماندگار شعر

    اسب سفید وحشی

    اندیشناک سینه مفلوک دشتهاست

    اندوهناک قلعه خورشید سوخته است سالهای دهه ۴۰ ، سال اسبهای مفلوک و رخوت زده.

    سال اسبهای بی شور و بی شیهه ، سال اسبهای زیر بار مانده و کمر خم کرده و ما نوجوانان پریشان و سردرگم همین سالها ، سالهای بی شعر و بی تپش و بناگاه شیهه شورآفرین آن اسب سپید وحشی، اسبی که از جنوب تفته سربرافراشته و دشتها و شهرها را درنوردیده بود ، آتشی از جنوب با شعله های چشم نواز و دل گداز عشق و آزادی آهنگی دیگر که با بوی یوش و نیمای یوشی درآمیخته بود. – آقای آتشی براستی چرا این همه اسب؟ زیرا تو همیشه خیال پرداز و خیال پرست بوده ای و اکنون هم چنینی ! خیال پرست؟ نه ! همه عناصر پندارهای تو ملموس هستند ؛ زمین ، اسب ، آدمها ، کوهها ، گردنه ها ، بندها و….

    آیا اینها کافی است؟ آخر تو شاعر قرن بیستمی؛ شاعر جهان آهن و اتم و ترانزیستور و کامپیوتر و چه… و چه… تو اسبهایت را در چنین عرصه ای چگونه یله می کنی؟ نمی ترسی که قطارها و کامیون های عظیم همه آنها را له و لورده کنند؟ و خودت را هم؟! شاعر همیشه معترض متولد می شود ، آنچنان که آتشی نیز؛ یعنی آنچه را هست ، نمی پسندد بهترش ، بیشترش یا دیگرش را می خواهد زیرا همیشه آنچه نیست دلپذیر است و همین انگیزه حرکت و جستجوست و شاعر همیشه کودک می ماند ، آنچنان که آتشی نیز. همه آدمها خیلی زود از دنیای بچگی می برند و بزرگ می شوند ، خواسته هاشان هم بزرگ و بزرگ تر یعنی گنده تر و پرحجم تر می شود شاعر اما همیشه کودک می ماند. ساده و پاک و مشتاق و خواسته هایش نه بزرگتر و گنده تر که بهتر و دلپذیرتر می شود یعنی همیشه دنبال کمیاب و گرانبهاست دنبال آنچه معمولا در اکنون موجود نیست.

    فرق دیگر این است که دیگران – بزرگترها – هرچه می خواهند ، تنها برای خود می خواهند ، در حالی که شاعر همه چیز را برای دیگران و برای کل زندگی و حیات و زندگان می خواهد. آنچنان که آتشی نیز. و آتشی نیز یکی از تابناکان متفاوت شعر نیمایی بود و یکی از چند یادگار گرانقدر نیما که رنگ و بویی متفاوت و مخصوص خود داشت ، رئیسی بود ، رئیسعلی وار ، رئیسعلی عرصه شعر ، سوار بر همان اسب سفید وحشی ، که بسیاری از هم نسلان و دلبستگانی – که ما بودیم – چشم بر یکه تازی و تکسواری اش دوخته بودیم و از او بسیار آموخته بودیم ؛ اگرچه از دور و از دوردست ها. نخستین بار در پاگرد پله های مجله سروش ، حدود سال ۶۰، یکباره با او رخ به رخ شدم ؛ او که مرا نمی شناخت و من که سالها به او ارادت داشتم ؛ سلامی ارادتمندانه و پاسخی مهربان.

    همین و دیگر هیچ. تنها آن چشمها و آن نگاه نجیب روستایی که بر دلم نشست و در خاطرم به یادگار ماند. گذشت ایام و خبرهایی از دور ، و آتشی که رفته بود ، به جنوب ، به بوشهر ، مرد شعر ، شرکتی شده بود انباردار یک شرکت خارجی ! در بیابان های بوشهر ، چند سال و چندین سال ! از سر چاره یا از سر ناچاری ! شاعر توانمندی که علاوه بر شعر، در عرصه نقد و نظرهای ادبی نیز یکی از نادره مردان بود. سالهای میانه دهه ۷۰، بار دیگر صدایش شنیده شد شعرها و نقد و نظرهایش در برخی مطبوعات و اواخر همین دهه ، جلسه و جلساتی در واحد ادبیات مرکز گفتگوی تمدنها تشکیل شده بود که دبیر آن عزیز شاعر رضا صفریان بود.خیلی ها می آمدند ، مرحوم دکتر سیدحسن حسینی ، مصطفی رحماندوست ، موسی بیدج ، محمود دولت آبادی ، احمدرضا احمدی ، هادی سعیدی کیاسری ، محروم احمد محمود و… منوچهر آتشی هم ، جلسات چند ماهی ادامه داشت و در همان جلسات باب آشنایی بیشتر با منوچهر آتشی و روزی که در خیابان منتظر ماشین بود ، من از ایشان دعوت کردم تا به قول معروف برسانمشان.

    فرصت گپ و گفت بیشتر. همان نگاه نجیب و همان کودک مهربان بوشهری در قالب منوچهر آتشی ۷۰ساله.

    طرح مهمان ماه در جمع دوستان خانه شاعران عنوان شده بود و به تصویب رسیده بود. تا در پنجشنبه پایانی هر ماه یکی از چهره های صاحبنام و تاثیرگذار شعر و ادبیات ، مهمان خانه شاعران و علاقه مندان شعر باشد و پیشنهاد منوچهر آتشی به عنوان نخستین مهمان ماه با استقبال عزیزانم استاد مشفق کاشانی ، دکتر قیصر امین پور، دکتر فاطمه راکعی و ساعد باقری مواجه شد. استاد آتشی با روی باز پذیرفتند و نخستین برنامه مهمان ماه با حضور ایشان روز پنجشنبه ۲۹ فروردین ۸۱ برگزار شد استقبالی کم نظیر و به یادماندنی و یادمان آن برنامه که به صورت کتابی مستقل منتشر شد. آتشی آمد ، آتشی به این جمع پیوست و در برنامه های گوناگون یار و همراه ما بود و حضورش چه گرمای دلنشینی به جمع شاعران بخشید! دانش شعری ، نگاه نکته یاب ، نظرات متفاوت و نوین و نقدهای رهگشای آتشی ، نعمتی بود که بویژه در چند ساله اخیر ، نصیب خیل بسیاری از شاعران امروز شد. سخنرانی ایشان و استاد م. آزاد در کنگره نهم شعر جوان که امید است بزودی از طریق دفتر شعر جوان منتشر شود سندی گویا برای معرفی هر چه بهتر دیدگاه های منوچهر آتشی در حوزه مسائل ادبی و بویژه مسائل فرهنگی است.

    به آن امید که قضاوت های شتاب زده و نادرست برخی را به سمت و سوی صواب رهنمون شود. در این نوشتار شتاب زده – که ذهنی پریشان و دلی دردمند دارم – نمی خواهم چیزی از غم ها و ناسپاسی ها را که موجب دلتنگی های آتشی بود بیان کنم.

    فقط می گویم هر کسی که به ایشان نزدیک شده بود، نمی توانست شیفته آن همه مهربانی و نجابت و عزت نفس و بزرگ منشی اش نشود ، چنان که ما نتوانسته بودیم.

    جمعه ساعت ۳بعدازظهر ، بیمارستان سینا ، بخش سی.سی.یو ، همه آمده بودند حتی همشهریان آتشی از بوشهر ، شاعران و نویسندگان بوشهری و بسیاری دیگر از شاعران و نویسندگان و اهالی هنر و مطبوعات ، آتشی بر تخت بیمارستان نگاهی خندان و نگران و چهره ای خسته و شکسته.

    باور نمی کنم که آن دیدار آخرین دیدار بود با آخرین حلقه به جا مانده از یادگاران سرفراز نیمای یوشی و اکنون در این غروب شکسته بسته که ساعتی بیشتر ، از شنیدن آن خبر شکننده نمی گذرد ، نمی دانم که در فردا یا پس فردا چگونه می توانیم آن کودک مهربان و خیال پرداز و بلندپرواز شعر معاصر را به خاک بسپاریم…

    غروبیکشنبه ۲۹آبان ۱۳۸۴-خانه شاعران ایران

    محمدرضا عبدالملکیان

    آتش ماندگار شعر

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۱۳ فروردین ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش