گوناگون

سقوط سقوط سقوط!

سقوط سقوط سقوط!

خلبان (داستان) سقوط سقوط سقوط!

مردی با یک هواپیما از فراز اقیانوس می گذرد. خسته است و حالش گرفته می شود و خسته تر می شود، چون جایی برای فرود نمی یابد، جایی برای استراحت نیست، اقیانوس است تا چشم کار می کند و اقیانوس. پلک های مرد هم می آید و حواسش پرت می شود. خیالش را رها می کند و به چادری فکر می کند که همان جا توی آسمان علم کند و بخزد توی آن چرتی بزند. هنوز به فکرش نرسیده، چادری وسط آسمان سبز می شود، درست جلو روی او با رنگ نارنجی تند وسط آسمان تاب می خورد، درست مثل جلیقه نجات خلبان. پارچه اش در باد تکان می خورد و این سو و آن سو می زد. خلبان باورش نمی شود. با هواپیما دوری می زند و دوری می زند و به چادر خیره می شود. خلبان باورش نمی شود. هواپیما را در آسمان می گرداند و به چادر خیره می شود. چه قدر دلش می خواهد بخزد توی آن. چه قدر دلش می خواهد آن تو دراز بکشد. چشم می مالد و دوباره نگاه می کند، هنوز هست، هنوز هست، هنوز هست.
 
سرانجام دیگر نمی تواند تحمل کند.

 

iconبرای دانلود کلیک کنید

icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۸ تیر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • مادربزرگ (داستان )

    مادربزرگ (داستان )

    مادربزرگ (داستان )مادربزرگ خیلی پیر است؛ چهره اش چین خورده و گیسش به کلی سپید ؛ اما چشمهایش همچون دو ستاره اند با درخششی گرم و گیرا که چون در تو بنگرند از خوبی لبریز می شوی. جامه ابریشمی ِ فاخر و خوش رنگی به تن می کند که طرحی از گلهای درشت بر آن نقش بسته و هنگام حرکتش خش خش می کند. آنگاه می تواند داستانهای شگرفی بگوید. مادربزرگ کوله باری از دانسته هاست چرا که پیش از پدر و مادر، او می زیسته- و این کاملا مسجل است. سرودنامه ای دارد با قلابهای نقره ای بزرگ که اغلب می خواندش و میان برگهایش گل رزی خوابیده، کاملا خشک و صاف، به زیبایی رزهای ایستاده در گلدان نیست اما مادربزرگ هنوز با اشتیاق فراوان می بویدش و اشک به چشم می آورد.« حیرانم که چرا به آن گل پژمرده در کتاب قدیمی اینگونه می نگرد؟ شما می دانید؟»چرا، وقتی اشک های مادربزرگ بر رز می غلتد؛ و نگاهش به آن خیره می شود؛ رز جانی دوباره می گیرد و اتاق را با رایحه دل انگیزش پر می کند؛ دیوارها چونان که در مه، محو می شوند و تمامی پیرامونش جنگل سبز باشکوهیست که در تابستان پرتوهای خورشید از میان شاخ و برگهای انبوه در آن جریان می یابند؛ و مادربزرگ، چرا دوباره جوان شده؛ دوشیزه ای افسون کننده، دل انگیز چون رز با گونه هایی گوشتالو و گلگون، طره هایی براق و نرم و قامتی قشنگ و رعنا، اما چشمها، آن چشمهای آرام و مقدس، – انگار برای مادربزرگ ساخته شده اند. مرد جوانی کنارش می نشیند؛ بالابلند و قدرتمند، شاخه رزی به او میدهد و مادربزرگ آن را می بوید. مادربزرگ را توان بوییدن در اکنون نیست؛ آری، به یاد آن روز می بوید؛ و اندیشه های بسیار و دریافتهای مجدد گذشته؛ اما آن مرد جذاب و جوان رفته است؛ و رز در کتاب قدیمی پژمرده است؛ و مادربزرگ اینجا نشسته است؛ بار دیگر یک مادربزرگ سالخورده که به رز فروپژمرده در کتاب، خیره نظر افکنده.
     

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۷ اردیبهشت ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • سنگری بر پشت

    سنگری بر پشت

    حمیدرضا شکارسری  

    فشنگپریسا باز هم شلیک کرد. رگبار کشید به سمت افسانه. افسانه سنگر گرفت پشت من.
    - مثلا تو تیرات تمام شده، دیگه تیر نداری.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۷ اسفند ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • دزد آباد

    دزد آباد

    دزد داستان ” گوسفند سیاه” اثر “ایتالو کالوینو”

    شهری بود که همه ی اهالی آن دزد بودند.
    شب‌ها پس از صرف شام، هر کس دسته کلید بزرگ و فانوسش را برمی‌داشت و از خانه بیرون می‌زد؛ برای دستبرد به خانة یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمی‌گشت، به خانه خودش که آن را هم دزد زده بود.
    به‌این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی‌و خوشی زندگی می‌کردند؛ چون هر کس از دیگری می‌دزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین نفر از اولی می‌دزدید. داد و ستدهای تجاری و به طورکلی خرید و فروش هم در‌این شهر به همین منوال صورت می‌گرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب فروشنده‌ها. دولت هم به سهم خود سعی می‌کرد حق و حساب بیشتری از اهالی بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان را می‌کردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا بکشند؛ به‌این ترتیب در‌این شهر زندگی به آرامی‌سپری می‌شد. نه کسی خیلی ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۹ بهمن ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • مدیریت بحران (طنز)

    روزی دو نفر در جنگل قدم می زدند.
    ناگهان شیری در مقابل آنها ظاهر شد..

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , , , ,
  • نوشته: mahshid
  • تاریخ: ۲۸ دی ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • جذابیت

    دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :
    میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
    یک دفعه کلاس از خنده ترکید …
    بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
    - اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
    او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
    او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود. آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا !
    و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.
    سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.
    ۵ سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :
    - برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود !
    در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
    روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
    همسرم جواب داد :
    - من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.

    شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
    عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند
    دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
    و بخند که خدا هنوز آن بالا با توست

    

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , ,
  • نوشته: mahshid
  • تاریخ: ۲۶ دی ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • برادران کارامازوف (۳)

    برادران کارامازوف (۳)

    کتابقسمت اول  و دوم را بخوانید .

     
    نزدیک صبح رئیس شهربانی، معاون دادستان و بازپرس پلیس به روستای ماکرو رسیدند و دمیتری را به اتهام قتل پدر دستگیر و هما جا از او بازجویی کردند. با وجود اینکه دمیتری گفت: «من قصد کشتن او را داشتم اما او را نکشتم»، اظهارات او در مورد قصد قبلی اش برای کشتن پدرش، حسادت به وی، جر و بحث کردن با او بر سر ارثیه مادری اش، دزدیدن احتمالی سه هزار روبل او و پر کردن یکی از تپانچه هایش برای خودکشی احتمالی وضعش را بدتر کرد. به او گفتند گریگوری گفته موقع فرار او در کوچک باغ باز بوده، که دمیتری تعجب کرد چون از در باغ وارد و خارج نشده بود. گفت که پدرش فقط با علاماتی که او و اسمردیاکف می دانستند در خانه را آن هم به هوای گروشنکا، باز می کرده. اما به او گفتند اسمردیاکف در آن موقع بیهوش در رختخواب بوده است. باقیمانده پولهای دمیتری را نیز شمردند. اما با احتساب مقداری که خرج کرده بود، به سه هزار روبل نمی رسید. این بود که او را گشتند و برخی از لباسهای خونی او را نیز به عنوان مدرک جرم برداشتند. دمیتری گفت هزار و پانصد روبل او، نصف پولهایی است که از سه هزار روبل کاترینا برایش مانده بود و او پولهای پدرش را ندزدیده است. اما هیچکس از باقیمانده پولهای کاترینا نزد او خبر نداشت. در ثانی گفته هایش با پول قرض گرفتنش از پیوتر کارمند نمی خواند. از شاهدها نیز بازجویی کردند و همه شهادت دادند که دمیتری در عیاشی قبلی اش سه هزار روبل خرج کرد و نه هزار و پانصد روبل، در پایان بازجویی دمیتری رسماً متهم به قتل شد و او را به زندان بردند تا منتظر محاکمه اش شود.
    طی مدتی که دمتیری در زندان بود، آلکسی دائم به خانه گروشنکا که مریض شده بود می رفت. گروشنکا نیز چند بار به دمیتری در زندان سر زده بود. اما کاترینا ایوانا اصلاً به دیدن دمیتری نرفته بود، با این حال دکتری را از مسکو دعوت کرده بود تا ثابت کند دمیتری دیوانه است و به این ترتیب تبرئه شود، اما دمیتری قبول نکرده بود. ایوان نیز مخفیانه از مسکو بازگشته و دوبار به دیدن دمیتری رفته و به او پیشنهاد کرده بود که پس از محاکمه فرار کند و به آمریکا برود. چون اگر به سیبری تبعید می شد دیگر نمی توانست با گروشنکا ازدواج کند.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۰ دی ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • داستانک

    تولد: امروز تولد دوستم است،برایش کفنی هدیه می برم، می دانم لازمش می شود .

    صدا : آنقدر صدایش کردم تا صدایم گرفت.

    سیل : سیل آمد و تو را با خودش برد ،نشستم تا سیلی دیگر .

    تشنه : تشنه بودم،جرعه ای سرب به دستم دادی.

    دستان گرم : دستان گرمت سرد شد در آخرین دیدار .

    تو : تو را در آینه دیدم که گریه می کردی،آینه را شکستم تا گریه ات را نبینم .اما حالا صدای گریه ات رهایم نمی کند .

    قفس طلایی : قفس طلایی را به تو دادم تا مرا در آن زندانی کنی ،قفس را فروختی و مرا نیز رها کردی.

    بوسه ای از غم : غم را به شدت بوسیدم ، آرام شدم .

    عینک دودی : عینک دودی ات را به چشم زدی تا چشمان کبودت را نبینم ، عینک دودی ام را به چشم زدم تا اشک هایم را نبینی .

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , , , , , , , ,
  • نوشته: user
  • تاریخ: ۱۱ دی ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • داستانهای خیلی کوتاه

    راز ها : رازهایم را تنها به تو می گفتم ،غافل از اینکه آنها را کتاب می کردی و در ازای بهایی اندک در اختیار دیگران می گذاشتی .

    کاش : کاش زودتر عاشقم می شدی نه اکنون که آماده پروازم.

    درخت پیر : درخت پیر با دیدن گل سرخ جوان شد ،گل سرخ با دیدن درخت پیر از ترس پژمرد .

    وحشت : گفت : وحشت کن ،من عزرائیلم.گفتم : هه.

    شناسنامه : شناسنامه ام تاریخ تولد نداشت.

    خواب : خواب تو را دیدم،مرده بودی .

    اول خط،آخر خط : اول خط،من عاشق،آخر خط،توی معشوق و مرگ در میان ما.

    گام اول : گام اول بوسیدنت بود،سپس شلیک،بنگ بنگ .

    شک : به زنده بودنم شک داشتم،به مرده بودنم نیز.

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , , , , , ,
  • نوشته: user
  • تاریخ: ۱۱ دی ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • داستانک

    تنور : تو را درون تنور انداختم تا پخته شوی ، حواسم پرت شد و سوختی .

    ستاره و ماه : ستاره نام تو بود و ماه نام من، ستاره و ماه تنها روشنای شب بودند .

    بیدار : بیدار باش ، هنگام گریه کردنم.

    دعوت : امشب به میهمانی خدا دعوتم، لباسی مناسب پیدا نمی کنم،پس عریان می روم.

    قطار : قطار با تمام سرعت به سویم می آمد و من فقط به صدای سوتش گوش سپرده بودم.

    بو: بوی عطرش مدهوشم می کرد،بوی جنازه اش نیز.

    فصل خون : فصل خون را دوست داشتم ،زیرا در آن همه چیز خونی بود حتی ابرها.

    قایق : قایق عشقم را در دریای دلت انداختم ،طوفان شد و قایقم شکست .

     

    iconبرای دانلود کلیک کنید

    icon برچسب ها: , , , , , , , , , , , ,
  • نوشته: user
  • تاریخ: ۹ دی ۱۳۸۹
  • دیدگاه‌ها خاموش