گوناگون

صدای رازهای شب

تجربه اوج و خاستگاه تجربی سرایش شعر نماز اخوان

  

خلاصه مقاله

۱- ای تکیه گاه و پناه   –زیباترین لحظه های  –پرعصمت و پرشکوه  –تنهایی و خلوت من

می بینید نشانه های لحظات تجربه اوج را: زیباترین لحظه های پرعصمت و پرشکوه تنهایی و خلوت اخوان را و همچنین غزل ? و ? و کل شعر سبز او که در آخر آن را خواهم آورد همه سرشار از تجربه های اوج هستند و شعر «حالت» او شعری است در توصیف لحظات تجربه اوج.

۲- آیا خاستگاه سرایش شعر «نماز» اخوان که درعین حال یکی از نمونه های عالی تجربه اوج است تجربه شخصی او است یا خیر .

  

بخش اول

باغ بود و دره چشم انداز پرمهتاب.

ذات ها با سایه های خود هم اندازه.

خیره در آفاق و اسرار عزیز شب،

چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب.

نه صدایی جز صدای رازهای شب.

و آب و نرمای نسیم و جیرجیرک ها.

پاسداران حریم خفتگان باغ،

و صدای حیرت بیدار من من مست بودم، مست

خاستم از جا

سوی جو رفتم، چه می آمد

آب

یا نه، چه می رفت، هم زانسان که حافظ گفت، عمر تو.

با گروهی شرم و بی خویشی وضو کردم

مست بودم، مست سرنشناس، پانشناس، اما لحظه پاک عزیزی بود

برگکی کندم

از نهال گردوی نزدیک،

و نگاهم رفته تا بس دور.

شبنم آجین سبز فرش باغ هم گسترده سجاده

قبله، گوهر سو که خواهی باش.

با تو دارد گفت وگو شوریده مستی

مستم و دانم که هستم من

ای همه هستی ز تو، آیا تو هم هستی

مرداد ۱۳۲۹

خاستگاه این شعر که یکی از زیباترین شعرهای اخوان و یکی از درخشان ترین شعرهای زبان پارسی است آیا تجربه شخصی اخوان بوده است یعنی خود او شخصا درون مایه این شعر را تجربه کرده است یا خیر پاسخ درست این پرسش را در آخر صحبتم خواهم آورد و خواهم گفت. اما این پرسش ما را رهنمون پرسش دیگری می کند که اساسا سرایش شعر شاعران و درونمایه های شعری آنان بر چه خاستگاه هایی استوار است در پاسخ آن می توان به دو گونه پاسخ کلی رسید:

۱ - همذات پنداری با محتوای شنیده ها، دیده ها، خوانده ها یا به طور کلی بهره گیری از تجربه دیگری و یا بهره گیری از تخیل و رویا و یا ترکیبی از همه اینها، یعنی هنرمند و شاعر گاهی تجربه دیگری را می گیرد و آن را درونمایه کار هنری خود می کند و خود را به جای دیگری می گذارد و با او همذات پنداری می کند و در چنین موقعیتی به قول رمبو: «من دیگریست.» من دیگری می شود، تجربه دیگری را در آن آن و لحظات تجربه خود می کند و می سراید و می آفریند. در همین جا اشاره کنم که این همذات پنداری چنان که گفتم ممکن است تجربه دیگری نباشد بلکه برآمده از تخیل و رویا و یا ترکیبی از تخیل و رویا و تجربه دیگری باشد، که نمونه های فراوان آن را در شعر همه شاعران می توان یافت.

مثلا شعر «پیغام» اخوان که در این شعر اخوان خودش را به جای یک دختر می گذارد و با بازآفرینی خیالی آنچه بر درخت می رود آن را بر خود رفته می گیرد و شعر «پیغام» را می سراید.

۲ - و اما خاستگاه دوم سرایش شعر شاعران که در حقیقت خاستگاه اول است. شاعران ممکن است تجربه شخصی خود را تجربه ای که عملا و شخصا در آن سهیم و شریک بوده اند به شعر تبدیل کنند و بر کاغذ بیاورند. اما شعرهای برآمده از این نوع تجربه شخصی نیز خود بر دو گروهند:

الف :شعرهای برآمده از تجربه های عادی و روزمره و ساده.

ب   : شعرهای برآمده از تجربه های عالی تر و یا تجربه های اوج.

و اما نوع اول شعرهای برآمده از تجربه های ساده و روزمره و روزمرگی که همه ما همه روزه با آنها سر و کار داریم و دست به گریبانیم و از عشق تا مرگ را شامل می شود و شاعر نیز درست مانند همه ما با چنین تجربه هایی دست به گریبان است و آنها را شعر می کند. نمونه این تجربه ها را در شعر اخوان زیاد می توان دید، از جمله شعرهای لحظه دیدار، قاصدک، طلوع، دریچه ها و غزل۱- ۴ به شعر دریچه ها توجه کنید:

دریچه ها

ما چون دو دریچه، روبه روی هم،

آگاه ز هر بگو مگوی هم.

هر روز سلام و پرسش و خنده.

هر روز قرار روز آینده.

عمر، آینه بهشت، اما… آه

بیش از شب و روز، تیر و دی کوتاه.

اکنون دل من شکسته و خسته است.

زیرا یکی از دریچه ها بسته است.

نه مهر فسون، نه ماه جادو کرد.

لعنت به سفر که هر چه کرد او کرد.

همان طوری که می بینیم در این شعر اخوان تجربه عادی خود را برای ما به شعر کشانده دقیقا تجربه عادی خود را، حال به شعر دیگر او غزل ۴ توجه کنید:

چون پرده حریر بلندی

خوابیده مخمل شب، تاریک مثل شب

آئینه سیاهش چون آینه عمیق

سقف رفیع گنبد بشکوهش

لبریز از خموشی و زخویش لب به لب

امشب بیاد مخمل زلف نجیب تو

شب را چو گربه ای که بخوابد به دامنم

من ناز می کنم.

چون مشتری درخشان، چون زهره آشنا

امشب دگر بنام صدا می زنم تو را

نام تو را به هر که رسد می دهم نشان

«آنجا نگاه کن»

نام تو را به شادی آواز می کنم.

امشب به سوی قدس اهورایی

پرواز می کنم.

و یا به شعر فروغ توجه کنید شعر، «دلم گرفته است».

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم، و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است.

این شعر و درون مایه آن تجربه عادی و معمولی فروغ است، تجربه ای که برای او اتفاق افتاده، در همین جا بد نیست به نکته ای اشاره کنم. در این شعر آنجا که فروغ می گوید:

«انگشتانم را به پوست کشیده شب می کشم» ما را به یاد این تکه از غزل ۴ اخوان که در بالا آمد می اندازد آنجا که می گوید: «شب را چون گربه ای که بخوابد به دامنم من ناز می کنم.» همان طور که دیدیم در این سه نمونه شعری که آورده شد شاعر تجربه های عادی و ساده خود را دستمایه شعر خود کرده هر چند غزل ۴ اخوان در قسمت های آخر به تجربه اوج نزدیک می شود.

۳ - و اما شعرهای برآمده از تجربه های متعالی تر یا تجربه های اوج پاره ای از هنر هنرمندان و شعر شاعران. برآیند تجربه های عرفانی یا تجربه های اوج آنها است. برای درک بهتر مطلب بهتر است به ویژگی های تجربه اوج اشاره ای داشته باشیم. مطلب مفصل در مورد تجربه اوج را در آثار آبراهام مزلو روانشناس بزرگ آمریکایی می توان دید. او می گوید: تجربه اوج را در پاره ای از کسانی می بینیم که به مرحله خودشکوفایی یا تحقق خود رسیده اند و در مورد آنها می گوید آنها ویژگی های کم و بیش مشترکی دارند غیر از این که نیازهای فیزیولوژیک، امنیت، تعلق و احترام در آنها کم و بیش برآورده شده می گوید: این گونه اشخاص از لحاظ رده سنی معمولا میانسال به بالا هستند.

و آنها را به دو گروه تقسیم می کند NON PEAKERS , PEAKERS اوج گرایان و غیراوج گرایان و از بین این دو گروه که به مرحله خودشکوفایی رسیده اند تنها گروه اوج گرایان هستند که دارای تجربه اوج هستند و این گروه را در میان هنرمندان، نقاشان، شاعران، موسیقیدانان و در میان اهل عرفان و فلسفه می توان مشاهده کرد و غیر اوج گرایان در میان سیاستمداران، اصلاح طلبان، تکنوکرات ها و فعالان موفق بالای جامعه. مزلو پاره ای از شاخصه های افراد اوج گرا را به صورت زیر شرح می دهد: ۱ ادراک درست آنها از هستی ۲ پذیرش کلی طبیعت خود و دیگران ۳ خودانگیختگی، سادگی، طبیعی بودن ۴ توجه عمیق به مسائل پیرامونی ۵ کنش مستقل

۶ نیاز به خلوت و سکوت و استقلال ۷ در پی کسب تجربه های تازه زندگی ۸ نوع دوستی ۹ روابط متقابل با دیگران ۱۰ همه را یکسان دیدن ۱۱ تفاوت قائل شدن بین خیر و شر ۱۲ اهل مزاح و طنز بودن ۱۳ مقاومت و تسلیم شدن در برابر بی عدالتی و زور ۱۴ آفرینندگی ۱۵ و سرانجام تجربه اوج و عارفانه داشتن. و در مورد تجربه اوج مفصل بحث می کند و می گوید آنها در پاره ای اوقات و لحظات حس می کنند که با کل هستی یکی شده اند و همین حالت آنها را به حیرت می کشاند و به حالت جذبه می برد و برای آنها وجد و سرور عمیقی به ارمغان می آورد و هر نوع فعالیتی در چنان شرایط ممکن است آنها را به وجد و سرور بکشاند. شنیدن یک قطعه موسیقی، تماشای یک غروب آفتاب، دیدن رنگین کمان، یا دیدن درختی غرق شکوفه در بهار و یا رویت مهتاب و یا تماشای دوست یار. او می گوید: اوجمندان در قلمرو هستی زندگی هستند تجربه های اوج آنان به آنها بینشی می بخشد که نسبت به خود و جهان ژرف تر و روشن تر می اندیشند. آنها در برابر هستی و جمال و جلال آن حساسیت خاصی دارند و این جمال و جلال همیشه باعث حیرت و شگفتی آنها می شده و برای آنها پرسش برانگیز است. با توجه به این نکات جای هیچ تعجب نیست. اگر ما این حیرت در برابر هستی را در بهترین شاعرانمان بیابیم از پیچیده ترین آنها گرفته تا ساده ترین آنها از حافظ تا مشیری. حیرت حافظ را نگاه کنید: چیست این سقف بلند ساده بسیار نقش زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست. تا مشیری: چیست در زمزمه مبهم آب چیست در همهمه دلکش برگ که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال چیست در خلوت خاموش کبوترها چیست در کوشش بی حاصل موج چیست در خنده جام که تو چندین ساعت مات و مبهوت به آن می نگری

مزلو اضافه می کند که شاید همه ما حالت های خفیف تری از این گونه تجربه ها را داشته باشیم. ولی آنها اوج گرایان چه بسا که هر روزه به تجربه اوج دست یابند. زمانی که آنها در حال تجربه اوج هستند از گذشته و آینده منفک می شوند و زمان حال برای آنها صیرورت می یابد و ابدی می شود و در این حالت حس می کنند که با جهان و هستی یکی شده اند و سبکی خاصی را در جان خود تجربه می کنند و بعد از گذشت این لحظات و آن حالات است که حسرت آن لحظات برای آنها برجای می ماند. مطالب مزلو را هر چند مختصر در مورد انسان های خودشکوفای اوج گرا دیدیم. حال توجه کنید که مطالب مزلو چه عجیب شبیه همان مطالبی است که اخوان در مورد حالت شاعران در زمان سرایش شعر به قلم می آورد. او می نویسد: «من این رای و نظر را می پسندم که بگویم: شعر محصول بی تابی آدم است در لحظاتی که آدم در هاله ای از شعور نبوت قرار گرفته بسیاری هستند که در مسیر این تابش بیرون از اختیار قرار می گیرند.حتی گاهی در اغلب نزدیک به تمام لحظات عمر، آن پرتو بر تمام پیکره وجودی آنها می تابد مثل نور صحنه که همراه بازیگر روی صحنه با او و برای حرکات او حرکت می کند.» اخوان اضافه می کند: «پاره ای بی تابی شان با صورت شعر بروز می کند، نشد می کند و ایشان آن بی تابی را با علائم و نشانه هایی که معهود و قراردادی است بروز می دهند و دیگران را هم در امر دریافت گونه هایی از آن لحظات زودگذر و جادویی و فرار شرکت می دهند.۳

اخوان غیر از این نکات که در حقیقت بیان ویژگی هنرمند و شاعر در لحظات از سر گذراندن تجربه اوج است، در شعری به نام «حالت» چه زیبا شاخصه های تجربه اوج را در آن لحظات بیان می کند و نشان می دهد. در تکه های اولیه این شعر ویژگی های آمدن از لحظه را می گوید و بعد می گوید که این لحظه شگفت چه بر سر او این مشت خون و خجل می آورد: آفاق پوشیده از فر بی خویشی است و نوازش ای لحظه های گریزان صفای شما باد دمتان و ناز قدمتان گرامی، سلام. آندر آیید.

ای لحظه های شگفت و گریزان که گاهی چه کمیاب این مشت خون و خجل را در بارش نور نوشین خود می نوازید

او می پرد چون دل پر سرود قناری از شهر بند حصارش فراتر و می پرد چون پربیمناک کبوتر تن، شنگی از رقص لبریز سر، چنگی از شوق سرشار غم دور اندیشه بیش و کم دور هستی همه لذت و شور.

بعد می پرسد ای لحظه های بدینسان شگفت از کجا می آیید و از کدامین ره می آیید از باغ های مستی و یا از بودن و تندرستی و یا دیدن و تجربه های زندگی و خود جواب می دهد، نه و بعد می پرسد آیا از شوق آینده های بلورین و یا از یادهای عزیز گذشته می آیید باز پاسخ می دهد از هیچ کدام و بعد می گوید می دانم که چون سیلی از آتش می آیید و زود ناپدید می شوید و در آخر می گوید بدرود ای لحظه های زودگذر تجربه اوج بدرود. همان طوری که دیدیم تجربه اوج به قول مزلو و اخوان در همین لحظات زودگذر و جادویی و فرار است که به هنرمند و شاعر دست می دهد. حال بهتر است ویژگی های این لحظات را در آثار پاره ای از هنرمندان و شاعران اوج گرای جهان و خودمان جست وجو کنیم. در ابتدا دو نمونه از دیگران را می آوریم و سپس به آثار هنرمندان و شاعران خودمان می پردازیم. و.ت. استیس کتابی دارد به نام عرفان و فلسفه که آقای بهاءالدین خرمشاهی آن را ترجمه کرده است که در آن به تجربه های اوج فراوانی اشاره رفته است. یکی از آنها این تجربه است: «اتاقی که من در آن ایستاده بودم مشرف به حیاط خلوت یک خانواده سیاهپوست بود ناگهان آنچه در چشم انداز من بود، هستی غریب و شدیدی به خود گرفت… نوعی حیات یافت و همه چیز از این منظر زیبا شد… همه چیز در عطش زندگی می سوخت… همه اشیا از پرتوی که از درونشان می تافت فروزان بودند. یقین کامل پیدا کردم که در آن لحظه اشیا را آنچنان که واقعا هستند دیده ام.»۴ باز استیس یکی از اشعار وردزورث شاعر انگلیسی را نقل می کند که تجربه عرفانی و تجربه اوج است: «حس والایی از چیزی بس سرشار که نهانگاهش در پرتو خورشید غروب و آسمان آبی و اندیشه انسانی است جنبشی، حالی که می اندیشد و بر می انگیزد اندیشیدن را و همه اشیا را در هاله خود می پوشاند.»۵ این دو مثال هر دو تجربه اوجند. شعر وردزورث: «حس والایی از چیزی بسی سرشار که همه اشیا را در هاله خود می پوشاند.» و در قسمت قبلی «همه اشیا از پرتویی که از درونشان می تافت فروزان بودند.» همگی ویژگی های تجربه اوجند. حال بهتر است تجربه اوج را در آثار پاره ای از هنرمندان و شاعران خودمان جست وجو کنیم: آیدین آغداشلو نقاش هنرمند کشورمان کتابی دارد به نام «از خوشی ها و حسرت ها» که در آن در مورد آثارش و نقاشی هایش صحبت می کند و بدون اینکه به تجربه اوج اشاره ای بکند تجربه های اوجش را برای ما بازگو می کند. از جمله در مورد منظره ای که از کلبه ماهیگیران در کنار دریای مازندران در حوالی عباس آباد کشیده است. او می نویسد: «کلبه متروک، همراه با چاه آب سیمانی در گرمای ظهر تابستان می تافت نه شتک موجی بر دریا بود و نه لکه ابری در آسمان، در سکوت و زمان ساکن. بساطم را پهن کردم و زیر سایبانی از ملافه سفید به کار نشستم، عرقم که از پیشانیم راه می افتاد چشمانم را می سوزاند و ماسه روی رنگ ها و کاغذ می نشست اما صبور ماندم و کار کردم. پسرم و دوستش در کنار ساحل می چرخیدند و بازی می کردند، از ذهنم گذشت که اگر بتوانم این لحظه خوشبختی محض را تصویر کنم، اجرم را گرفته ام» و به دنبال آن می افزاید: «حالا پس از سال ها هر بار که در خانه دوستم این نقاشی را تماشا می کنم آن آفتاب و آن سکون و آن خوشبختی بی نظیر را هر چند نه به تمامی به یاد می آورم و مزدم را می گیرم.»?

چقدر قشنگ آیدین تجربه اوجش را بر کاغذ آورده است. «در سکوت و زمان ساکن » «آن لحظه خوشبختی محض» را بر کاغذ آورده است. حال بهتر است تجربه اوج یا به قول اخوان در پرتو شعور نبوت بودن را در آثار شاعران بررسی کنیم اول از خود اخوان و شعر نماز او آنجا که می گوید:

باغ بود و دره چشم انداز پرمهتاب

ذات ها با سایه های خود هم اندازه

خیره در آفاق و اسرار عزیز شب

چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب

نه صدایی جز صدای رازهای شب

و آب و نرمای نسیم و جیرجیرک ها

پاسداران حریم خفتگان باغ

و صدای حیرت بیدار من من مست بودم، مست

تا آنجا که می گوید لحظه پاک و عزیزی بود. همه این اشارات و نشانه ها نشانگر تجربه اوج هستند. و در غزل ۳ آنجا که می گوید:

ای تکیه گاه و پناه

زیباترین لحظه های

پرعصمت و پرشکوه

تنهایی و خلوت من

می بیند نشانه های لحظات تجربه اوج را: زیباترین لحظه های پرعصمت و پرشکوه تنهایی و خلوت اخوان را و همچنین غزل ۷ و ۸ و کل شعر سبز او که در آخر آن را خواهم آورد همه سرشار از تجربه های اوج هستند و شعر «حالت» او شعری است در توصیف لحظات تجربه اوج. از سپهری و شعرهای او که سرشار از این لحظات و تجربه اوج هستند می شود نمونه هایی آورد. از جمله به این تکه از شعر او، توجه کنید درست شبیه تکه ای از شعر نماز اخوان است منتها به زبان سپهری: شب سرشاری بود روز از پای صنوبرها تا فراترها می رفت دره مهتاب اندود و چنان روشن بود که خدا پیدا بود. و یا: دشت هایی چه فراخ کوه هایی چه بلند در گلستانه چه بوی علفی می آید. تا آنجا که می گوید: در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور. مثل خواب دم صبح و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سرکوه.

در اشعار سپهری تا بخواهید به خصوص در کتاب حجم سبز او نمونه های بسیاری از تجربه اوج را می شود دید. و شعر «خانه دوست کجاست» او نمونه ای متعالی و ناب تجربه اوج است. شعر «مرثیه رباب» حقوقی و شعر «گاو» سپانلو و پاره ای از شعرهای آتشی و م آزاد و شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» فروغ که شاعر حتی مرگ خود را در آن پیش بینی کرده است همه نمونه هایی از تجربه های اوج هستند و همچنین آن لحظات ناب زودگذر پاره ای از شبانه های شاملو همه از این گونه اند. بگذارید آخرین نمونه از تجربه اوج را از شاملو و از شعرهای او بیاوریم، تجربه ای ناب:

شب غوک

خش وخش بی خاوشین برگ از نسیم در زمینه و و ربی و او ورای غوکی بی جفت از برکه همسایه چه شبی، چه شبی شرمساری را به آفتاب پرده در واگذار که هنوز از ظلمات خجلت پوش نفسی باقی است

دیو عربده در خواب است حالی سکوت را بنگر

آه چه زلالی چه فرصتی چه شبی…

چنانکه دیدیم همه این عزیزان از لحظه و لحظاتی عزیز یاد می کنند که با کل هستی یکی شده بودند و غرقه حیرت و بعد بازتاب آن لحظات و حسرت آن را به صورت اثر هنری و به صورت شعر برای خودشان و برای ما به یادگار گذاشته اند. حال برگردیم به پرسشی که در آغاز این مقال آوردیم و پرسیدیم که آیا خاستگاه سرایش شعر «نماز» اخوان که درعین حال یکی از نمونه های عالی تجربه اوج است تجربه شخصی او است یا خیر آیا خود اخوان درونمایه این شعر را شخصا تجربه کرده و بعد آن را سروده است یا خیر

پی نوشت ها:

۱ کل شعرهای اخوان از کتاب های از این اوستا و آخر شاهنامه برداشته شده.

۲ در مورد انسان خود شکوفا و ویژگی های آن از سه کتاب زیر استفاده شده است:

الف انگیزش و شخصیت، نوشته آبراهام مزلو، ترجمه احمد رضوانی.

ب به سوی روانشناسی بودن. نوشته آبراهام مزلو ترجمه احمد رضوانی.

ج روانشناسی کمال. نوشته دوان شولتس ترجمه گیتی خوشدل.

۳ ازاین اوستا، چاپ اول.

۴ عرفان و فلسفه، نوشته و. ت. استیس ترجمه بهاءالدین خرمشاهی.

۵ همان، ص ۷۶٫

۶ از خوشی ها و حسرت ها، نوشته آیدین آغداشلو.

۷ آواز چگور، نوشته محمدرضا محمدی آملی . و رجوع شود به تاملی در شعر نماز، بهاءالدین خرمشاهی، باغ بی برگی ص۲۲۲٫

منبع : روزنامه شرق

لینک :

 ادبیات 

صدای رازهای شب

مطالب مرتبط با صدای رازهای شب


 

پسورد فایل:

لینک دانلود -

icon برچسب ها: , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۲ فروردین ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • قسمت نظرات برای این مطلب غیر فعال شده است.