گوناگون

من حق زندگی کردن ندارم

تاریخ انتشار: جمعه ۱ مهر ۱۳۹۰ 
|

تعداد مشاهده : ۳ 
|



ارسال به دوستان


چندی پیش برای تهیه گزارش به سرای سالمندان رفتیم .گمان می کردیم این پدران و مادران ، والدین خوبی برای فرزندانشان نبوده اند ؛ مهمان سفره های پردردشان شدیم ،خیلی عجیب بود . مادری می گفت :

” در دنیا تنها یک دختر داشتم . تمام زندگی ام این دختر بود . از کوچکترین چیزی برایش دریغ نمی کردم . خودم ، خواسته هایم ، لذت هایم ، علاقه هایم ، ارزشی نداشت . تنها او بود و هرآنچه او می خواست .

کم کم دخترم ، زیر سایبان خنکی که از صورت سرخ سیلی خورده ام برایش ساخته بودم ، خانمی شد برای خودش ، و من پیر و شکسته . و یک روز ، مرا با ماشینی که از ارث پدرم برایش خریده بودم به اینجا آورد .

عجیب نبود . او همان کاری را کرد که لحظه به لحظه به او آموخته بودم . من با شیره ی جانم به او یاد داده بودم که : من ، در مقابل خواسته ها ی تو ارزشی ندارم . تنها توئی که مهمی و حق زندگی کردن داری . “

نکند از عشق ، زنجیری بسازیم !

شرح حال این مادر ، تاسف بار بود . چهره اش سراسر گذشت بود و مهربانی ، و چشم هائی بی فروغ و غمگین.

ازخودگذشتن و به دیگری پیوستن ، جز از انسانی فروتن و پرمایه ممکن نیست ؛ اما اگر در گذر زمان ، خواسته ها و استعدادهای یک انسان ، کم کم محو شود و دیگری – اعم از همسر یا فرزند – جایش را تمام و کمال بگیرد ، آیا می توان به پایداری و استحکام این رابطه ها امیدی داشت ؟

نمونه هایی از این دست را باید در تلقی مان از ازدواج جستجو کنیم :

ازدواج ، با هم زندگی کردن است ، با هم در مسیر یک رود شنا کردن است ، با هم در یک جاده دویدن است و بسیار “با هم بودن ها “ی دیگر ، اما به معنی استحاله در دیگری نیست .

ازدواج موفق ، نباید هویت فردی و اصالت وجودی آدمی را از وی بستاند . ازدواج پایدار ، به معنی این نیست که هرچه از نظر دیگری زیباست ، لزوما در چشم زن یا مرد دیگر هم زیبا باشد . چرا به گمان باطل خود معنی تفاهم و از خودگذشتگی را در سطح تخریب یکی از دو طرف به تنزل کشیده ایم ؟آیا همسر ، یا والدینی اینچنین بی هویت ، می توانند از زندگی خود کمال مطلوب را ببرند ؟

چه باید کرد ؟

- در بدو ازدواج ، بیش از حد آرمانی نیاندیشیم . وابسته ی افراطی نباشیم . ننشینیم تا مکملی پیدا شود ، بیاید دست ما را بگیرد و قدم به قدم ما را به خواسته هایمان برساند .

- عاشق همسرمان باشیم . شیفته ی فرزندمان باشیم ، اما در میان دنیائی از عشق و ایثار قابل تقدیر ، یادمان باشد که “من فردی ” خود را به باد فراموشی نسپاریم .

- یادمان باشد که خداوند مهربان ، در وجود هر انسان ،بالقوه، استعدادهایی قرار داده است ، که وظیفه داریم به قدر توانمان آنها را به فعلیت برسانیم ؛ در غیر این صورت کفران نعمتهای خداوند را کرده ایم .

- تجربه ی بسیاری از ازدواج هائی که یکی به نفع دیگری خود را محو کرده است ، شاید برای مدتی کوتاه دوام بیاورد ، اما ثابت شده که روزی تمام این ظواهر می شکند و “من ” شکسته و بی ارزشی بیدار می شود که هرچه سعی می کند قادر نیست در اثبات وجود خویش ، راهی از پیش برد .

- به خاطر تفاوت در فردیت ها ، همسرمان را متهم به درک نکردن ، ناسازگاری و عدم تفاهم نکنیم . بدانیم که هرکس می تواند برای خود ، علائق و سلیقه های متفاوتی داشته باشد .

- مرز میان استقلال و احترم ، هویت و حریت را مشخص کنیم . در عین لذت با هم بودن ، به تفاوت های فردی یکدیگر کمال احترام را بگذاریم .

- زنیت و مردیت خود را فدای مادر شدن یا پدر شدن نکنیم . در فرزندانمان و خواسته هایشان غرق نشویم . اگر در کنار تربیت فرزند ، به فکر و بالندگی خود نیز هستید ، خود را به بی عاطفگی متهم نکنید ، بدانید شما والدینی هستید که نه تنها نقش های انسانی خود را فراموش نکرده ، بلکه می خواهد مربی آگاهی باشد در تربیت انسانی دیگر ؛ که بدون رشد ذهنی خود ، محال است بتوانید رشددهندگان موثری باشید .

(تبیان)


مطالب مرتبط با من حق زندگی كردن ندارم


 

پسورد فایل:

لینک دانلود -

icon برچسب ها: , , ,
  • نوشته: admin
  • تاریخ: ۲۸ مهر ۱۳۹۰
  • دیدگاه‌ها خاموش
  • قسمت نظرات برای این مطلب غیر فعال شده است.